نمیدونم شما از نزدیک گرگ تا حالا دیدین یا نه ؟ گرگ از نزدیک اینطوریه
وقتی نوجوان بودم با پدرم برای چیدن گیاهان دارویی به یکی از کوهستان های دور رفتیم. هوا بهاری بود و هنوز برف از روی بعضی قله ها آب نشده بود.
به یک کوه بزرگ با صخره های عجیبی رسیدیم که اون طرف کوه انگار برای سرزمین دیگه ای بود
زمین چمن بود سراشیبی یک رود بود و کنار رود گیاه ها و گل های مختلفی بودن
با اینکه اون طرف کوه هوا گرم بود و افتابی ولی این طرف خنک بود
مشغول چیدن گیاهان دارویی بودیم
رسیدیم به پایین ترین نقطه یعنی دره
کمی استراحت کردیم و توی کوله پشتی غذایی که داشتیم رو خوردیم
پدرم گفت برگردیم دوباره به سمت بالا و توی این مسیر سراشیبی هم از این گیاه ها بچینیم چون اینا خیلی ارگانیک ترن و بو های غلیظی دارن
تقریبا وسط ظهر بود من شدیدا مشغول چیدن بودم و هیچ خبر از اطرافم نداشتم
سرمو بلند کردم دیدم پدرم نیس مطمئن شدم با سرعت خیلی بالاتری رفته و الان اون طرف کوه
میخاستم به خودم یکم سرعت بدم تا برم و بهش برسم احساس کردم یه چیزی نزدیکی من تکون میخوره وقتی برگشتم به سمت پایین دیدم یه گرگ ایستاده مستقیم نگاه میکنه تو چشام
سر بزرگی نسبت به بدنش داشت چشماش پر از خشم بودن و دندون های تیزش مشخص بود که آماده ی بلعیدن هر نوع موجود زندست انگار منو به جنگ دعوت میکرد
حس کردم داره باهام حرف میزنه صداش تو گوشم بود انگار میگفت خب الان وقتشه فرار کنی ولی من سرعتم از تو بیشتره . از پشت بهت میرسم تا به خودت بیای کارت تمومه
کمی به سمت بالا عقب عقب رفتم و دیدم اونم داره میاد سمتم برگشتم و با سرعت هرچه تموم تر فرار کردم ... نمیدونم توی اون لحظه فریاد کمک کمک هم میکردم یا نه ولی وسطای راه از استرس بالا پام پیچ خورد و زمین خوردم دستام رفت وسط یه بوته ی خوار بزرگ .. برگشتم دیدم گرگ داره با سرعت میاد اون لحظه گفتم تمومه دیگه
تقریبا نزدیکم شده بود هنوزم اون چشمای عسلی رنگش یادمه
مشتمو پر از خاک کردم و پرت کردم سمت صورتش همین کارم باعث شد یکم دورتر بشه و همین لحظه بود که دیدم یه چوب بزرگی توی آسمون چرخان چرخان خورد تو کمر گرگ و با صدایی عجیب و دردناک دور شد ... برگشتم دیدم کار پدرم بوده باهم سریع از اون منطقه دور شدیم