دقیقا حال منو
سنگینی قلب بدون دلیل
گریه
احساس کینه نسبت به خانواده
اهمالکاری
بی انگیزگی
خستگی مفرط
تنبلی
مدت ها کارای خونه رو شوهرم میکرد
من دیگه فلج شده بودمو نمیتونستم حرکت کنم از شدت غم
ولی زجه میزدم خدایا دستمو بگیر منو توی این حالم رها نکن صدا میزدم معصومین رو میگفتم منو از جام بلند کنین من دیگه توان ندارم من نمیتونم برای خودم کاری کنم
یه روز داشتم گریه میکردم باز کمک میخواستم دیگه چشام گرم شده بود یکی توی گوشم گفت نمیخواد همه ی کاراتو انجام بدی فقط پاشو یه دونه از ظرفای کثیفتو بشور من خواب بودم ولی صدا از بیرون خواب میومد توی خوابم نبود انگار یکی از اعضای خونواده حرف بزنه ولی صداش نا آشنا بود
سریع بیدار شدم برام سخت بود پاشم ولی بزور بلند شدم رفتم یه دونه لیوانمو شستم دوباره نشستم گریه کردم دوباره پاشدم دو تای دیگه رو شستم باز نشستم و از وضع خونه داشتم گریه میکردم
یک ماه طول کشید تا کارای عقب افتادمو انجام بدم چون توان نداشتمو کم کم اینکارو میکردم به مرور بهتر شد حالم یکسال میگذره من همچنان گاهی دچار افسردگی میشم ولی اون صدا انگار بهم نیرو داد انگار بهم فهموند نمیخواد شق القمر کنی پاشو فقط یه قدم کوچیک بردار