2777
2789
عنوان

•••••••

127 بازدید | 6 پست

بیدار بودم کل شبو
یکم خوابم برده بود
از خواب پریدم
با گریه خوابم برده بود
مهم نیست برات میدونم
چون گفته بودم استرس میگیرم وقتی نیستی گفتی چرا اینارو به من میگی؟
اما الان که دلم خیلی پره باید چیکار کنم ۵ صبح؟
میدونم قرار بود محو شم و دیگه چیزی نگم چون حرفام بیشتر اذیتت میکرد
زیاد نگذشت که از خواب پریدم
خواب بد دیدم
خواب دیدم یه دسته مو توی دستامه
بینش چندتا تار سفیده
گفتم ببین چرا موهام انقدر زود سفید شد؟یه نگاه کن ببین کل سرم این شکلی شده؟
اومدی ازم گرفتی گفتی دیوونه اینا که مو نیست...اینا تار پاپیونیه که با ربان سفید موهاتو بستی و دادی به من
باز شده رفته لای موها فک میکنی موی خودته
ریش ریش ربانشه نه موهات که...موهات همش سیاهه نترس
رنگشون نکنیا
با دقت نگاه کردم گفتم ولی پاپیونش که باز نشده،ربانش ریش ریش نشده،اینا تار موهامه
گفتی نه نه...ربانه
از خواب پریدم
حالا من از الان چیکار کنم
خوابم نمیبره
از مجازی خسته شدم
رو درسم نمیتونم تمرکز کنم
مامانم خوابه
دوستام خوابن
نمیتونم بیرون برم؛ من که پسر نیستم
چیزی هم که مصرف نمیکنم حداقل اون حالمو خوب کنه
آدما کارای مسخره میکنن
همون کارایی که همیشه بهش میخندیدن
همیشه میگفتم ف*ال حافظ اینترنتی آخه؟
تو نت سرچ میکنم ف*ال واقعی حافظ
نتیجه خوب نمیشه
میزنم ف*ال مجدد
بازم خوب نمیشه
تو دلم میگم حتی حافظی که معروفه به وعده وعید های الکی دل خوش کنک ،حتی دیگه اینم چیزای خوب نمیشه
یعنی انقدر اوضاع بده؟
انقدر دکمه ی مجدد رو میزنم تا نتیجه خوب شه و بهم بگه همه چی خوب میشه و همونی میشه که میخوای
بعد با خودم میگم خب خوب شد؟۹ بار قبلی قبول نبود دهمیه درسته؟قبول نیست که
کاش پسر بودم
الان میزدم تو دل جاده
سیگار میکشیدم
اما متاسفانه دختر خونه م
وسط ضجه هام مامان صدام میکنه،بابا صدام میکنه
با صدای تو دماغی و دماغ و چشم قرمز یه دقیقه جلوی آینه ی کمد نفس عمیق میکشم چشامو پاک میکنم و میرم پایین بخاطر یه موضوع الکی
باز برمیگردم به تختم و زار میزنم
همون آهنگ علی یاسینی رو سرچ میکنم و میبینم تاریخ کامنتت ۹ ماه پیشه...



.

.

.

انقد گریه کردم جشام باز نمیشه


در ابریشم عادت آسوده بودم...

پیشت بچه بودم
وقتی کوچولو بودم بابام خیلی دوسم داشت خیلی
این ۹ ماه حس میکردم باز همون دختر کوچولوی بچگیم شدم
آدما بزرگ که میشن دیگه کسی باهاشون مثل بچه رفتار نمیکنه
اما تو با من مثل دختر بچه ها رفتار میکردی
حس میکردم برگشتم به اون دورانی که یکی مثل یه دختر بچه حواسش بهم هست
همون قدر حامی،همون قدر نگران،همون قدر مشوق،همون قدر حواس جمع
مثل بابایی که میدونه دخترش عاشق پیتزاست"الان چی دوس داری بخوری؟اینجا بیکری هم داشت میخوای کروسان سفارش بدم؟"
وقتی کوچولو بودم بابام همینطوری دوسم داشت
همش فکر میکردم وقتی بزرگ شدم هم یه نفر پیدا شد که دقیقا همون طوری براش مهمم که برای بابام بودم و حتی بیشتر
میپرسم مامان چیکار کنم با اینا؟
هر چهار تا طبقه پر از وسیله هاشه
اون همه ظرف های رنگارنگ رو چیکار کنم
اون لوازم آرایش ها و اون همه عود و شمع و کبریت های رنگی رو چیکار کنم؟
در کمد رو وا میکنم یه چی بردارم از توش چشمم میخوره بهشون
بوی عود میخوره بهم
چیکارشون کنم مامان؟
اونم سرشو تکون میده و میگه منم نمیدونم
میخوای بذاری اون طبقات بالا که چشمت نخوره بهشون؟
میپرسم تا کی چشمم نخوره بهشون؟
چند سال بمونن اونجا؟
کی چشمم بیوفته بهشون و دوباره داغ دلم تازه شه؟
مامان من نمیخوام مثل فیلم ها چند سال بعد وقتی خاک نشسته رو جعبه ها بازش کنم و با حسرت درموردشون حرف بزنم و گریه کنم
مامان من نمیخوام اصن خاک بشینه روشون
نمیخوام چند سال دیگه دونه دونه از جعبه در بیارمشون و گریه کنم و حسرت لحظه هایی که ندونستم رو بخورم
میگه میخوای بدی به نیازمندا؟
میگم اگه برگرده چی؟شاید خدا هم با دل ما راه اومد معجزه ای چیزی شد اون وقت اون ظرفای خوشگلم چی میشه؟همونی که گفت فک کنم وقتی بیای اینجا کل خونه رو این شکلی کنی،وقتی پشت خط خیلی جدی دارم با همکارم حرف میزنم توی ماگ صورتی گلگلی قهوه مو هم میزنم
میگه خب آخه میگم بذار یه جا نبینی میگی اگه برنگرده بهش با حسرت نگاه کنم؟میگم اهدا کن میگی اگه برگرده چیکار کنم؟خب اهدا کن برگشت خودم برات میخرمشون دوباره
میگم من دوسشون دارم چون اون خریده،یادته نمیذاشتی استفاده کنم میگفتی بمونه برای خونه ی خودتون؟کو الان؟
میگم مامان داره بارون میاد میشه دعا کنی؟موقع اذانه میشه دعا کنی؟داری نماز میخونی میشه دعا کنی؟میری روضه میشه میشه دعا کنی؟مامان تو مامانی میشه دعا کنی؟مامان فردا میریم امام زاده؟مامان یادته گفتی فلان امام زاده اومد به خواب غزلی گفت تو بابا نداری درداتو به کسی بگی من بابای خودت و بچه ها و نوه هاتم همیشه با من حرف بزنید؟میشه بریم اونجا؟مامان میشه نذر کنی؟
مامان میگه هیچ وقت فکرشم نمیکرد من برای کسی اشک بریزم
سه هفته گریه کردم
زیر چشام گود افتاده
با خودم میگم خیلی زشت شدم باید فیلر بزنم
یادم میوفته اع اون از ژل و فیلر بدش میومد
گفتی دیگه هیچ کجا اسممو نیار
حتی از ذهنت نگذره
باشه،ولی چرا به خوابم میای؟
گفتی و میگن درست میشه،باید دوران سوگواریش بگذره بعد عادت میکنی
لعنتی ها من اصن نمیخوام این سوگه باشه
میفهمید؟
چی درست میشه؟عادت میکنم به گرفته شدن عشقی که هر روز بیشتر از دیروز بهم تزریق میشد؟
قلبم ظرفیت گنجایش این غم رو نداره
قلبم برای پذیرش این درد ،زیادی کوچولوعه

در ابریشم عادت آسوده بودم...

قبلا خوابام قشنگ بودن
یه بار خواب دیدم از یه دست بند رنگی رنگی سنتی خوشم اومد ،رفتیم برام بخری
خانمه پرسید زن و شوهرید؟
گفتی به زودی قراره بشیم
یادته با ذوق برات تعریف کردم؟
یا وقتی خواب دیدم همسایه مونی و وقتی کارت دارم و چیزی یادم میاد زنگ خونتو میزنم بهت میگم
اون وقتا هی چشامو میبستم تا بازم ادامه ی خوابمو ببینم
بعدش تا بیدار میشدم با ذوق برات تعریف میکردم
بعدش میدادم به چت جی پی تی تا خوابمو تصویر سازی کنه تا هی یادش بیوفتم و خوشحال شم
حالا با چشم خیس و تب از خواب میپرم و دیگه خوابم نمیبره
باید کل مسیری که با ذوق رفتم رو برگردم؟
نمیخوام
من توی بهشت بودم چطوری برگردم به جهنم سابق؟
من انقدرا هم بزرگ نیستم
میدونم میدونم میدونم آدما عزیزشون میمیره،میدونم آدم ها مریضی دارن ،میدونم سقف بالا سرشون نیست...
اما عزیز من درد عشق از دست رفته رو نمیشه با این حرفا آروم کرد
حس بچه ای رو دارم که پدرش دستشو ولکرد وسط خیابون و برگشت دید باباش دیگه پشت سرش نیست و نمیدونه چیکار کنه
میشینه همون جا و گریه میکنه
هیچ وقت بچه دوست نداشتم
حتی گاهی تاپیک میزدم یا تو چنلم پست میذاشتم میپرسیدم چجوری واقعا بچه دار میشید؟ اصلا جذابیتی نداره!
بعدا کم کم دیدم خودم بچه دوس دارم
همونی ک جفتمون دوس داشتیم و اما این اواخر تو حتی از بچه ی آینده مونم متنفر بودی
اکسپلور پینترستم همش عکس و فیلم دختر بچه ست
همیناست که اشکمو در میاره
میگم "سیو کنم بعدا بهش نشون بدم
بازم گریه میگیره
کلی اسم دختر انتخاب کرده بودم
بعدا هرکی تاپیک زد گفت دوس نداره بچه دار شه گفتم حتما عاشق نشدی،منم همین فکرو میکردم
الان نه تنها دوس دارم بلکه جنسیتی که دوس دارم هم همونیه که اون میخواد
حتما ارتباط قلبیمون از طرف تو قطع شد که دیگه نمیفهمی کل شب رو گریه کردم و نخوابیدم
شایدم میفهمی ولی به قول خودت "مهم نیست

در ابریشم عادت آسوده بودم...

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

_بدون شب بخیر؟
درحالی که از درد پریود به خودم میپیچیدم و گوشه اتاق خاله کنار بخاری دراز کشیده بودم و دیگه نزدیک بود گریه کنم جواب دادم:اتفاقا بابت اینکه شب بخیر نگفتی داشتم غصه میخوردم اما الان خوشحالم
.
.
.
_اگه من پیام پیام نمیدادم تو هم شب بخیر نمیگفتی؟
نه...
با اشک نوشتم:چطوری میتونی انقد بد شده باشی؟
باور کن تلاشی نمیکنم خب دیگه دوستت ندارم دیگه...
قلبم هزار تیکه شد
الان همون هزار تیکه شدناست که اینطوری تبدیل به اشک شده و قطع نمیشه

در ابریشم عادت آسوده بودم...

کاش ما آدمایی که دیگه نمیخوایم زندگی کنیم و از طرفی توان خود*کشی نداریم خدا خودش یه کاری کنه
غرق شیم،بالای ارتفاع پامون سر بخوره،ماشینی چیزی بزنه بهمون،بیماری بگیریم،از اینایی شیم که شب میخوابن صبح بیدار نمیشن و ملت با تعحب میگن : بچه جوون بود هنوز سی سالشم نشده بود تو خواب مرد...
چه میدونم این همه راه
ما نخوایم هی درد بکشیم قوی شیم باید کیو ببینیم؟

در ابریشم عادت آسوده بودم...

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز