پدرم چندساله فوت شدن
من تک فرزندم و متاهلم
شکرخدا مادرم با یک آقای بسیار متشخص آشنا شده و قصد ازدواج دارن
مادرم یک کاری داره برای همون ممکنه دوماه دیگه ازدواج کنن و چون هم مادرم و هم اون آقا مذهبی هستن، صیغه محرمیت خوندن که صحبت های روزانشون حلال باشه
از ازدواج مادرم من شدیدا راضی ام
چون مسئولیت بزرگی به گردن من بود ، اون آقا رو هم قبولشون دارم
میخوام بدونید عقلا راضی ام
اما...
اما قلبم قبول نمیکنه😔
اصلا به مادرم بروز نمیدما اما قلبم یه جوری میشه
اینکه گاهی ممکنه پیش من تماس بگیرن و مادرم به اون آقا میگه سلام عزیزم اصلا قلبم مچاله میشه
دلم میخواد مادرم خوشبخت شه عاشق همدیگه باشن اما جلو چشم من نه
یه دلم میگه وای من چقدر بدم این چه حس متناقضیه اما یه دلم بهم حق میده
شما چی میگید؟
من واقعا چه مرگم شده!