از بزرگواری.
نشسته بودم روی صندلی مترو و داشتم بیرونو نگاه میکردم.
کم سن و سال تر از الان بودم.
تو فکرا و دنیای خودم غرق بودم.
ایستگاه بعدی یه دختر بچه وارد واگن شد.
لباس فرم مدرسه تنش بود.
اما چه لباس فرمی.
یه لباس صورتی که اینقدر سیاه و کهنه شده بود به سختی میتونستی تشخیص بدی رنگش صورتیه!
تو دستاش یه سری وسایل برای فروش داشت.
الان یادم نمیاد چی بود.
ولی یادمه آدامس توشون بود.
از همون ورودی و نفر اول شروع کرد.
آقا تو رو خدا.
میشه بخرید؟
خواهش میکنم ازتون.
نفر اول.
نفر دوم.
نفر سوم.
........
سر ظهر بود و اکثر کارمندا داشتن برمیگشتن و همشونم خسته و کلافه بودن.
هیچ کس حتی حاضر نشد نگاهش کنه.
به اواسط واگن رسیده بود که یه نفر سرش داد زد ول کن دیگه میگم لازم نداره؛ چه گیری کردیما!
بغضش گرفت.
دیگه یکی در میون از آدما سوال میکرد.
انگار دیگه امیدی نداشت کسی ازش چیزی بخره.
دیگه اصرار نمیکرد.
یه نفر مونده بود که به من برسه.
تمام کیف و جیب و هر چی که داشتم و نداشتمو زیر و رو کردم، ولی دریغ از یه پول سیاه!
داشت میومد سمتم.
خدایا باید چیکار کنم؟
چطور به چشمای معصومش نگاه کنم و بگم [ نه ].
هیچ چیز سخت تر از نه گفتن به آدمی که از ته قلبش ناامید شده نیست.
اگر بچه باشه؛ اونوقت این سختی هزار برابر میشه.
فقط و فقط یه فکر به ذهنم رسید.
گفت عمو ازم آدامس میخری؟
گفتم من پولی همراهم ندارم که ازت آدامس بخرم؛ ولی یه خواهر دارم که هم سن و سال توعه، توی گوشیم کلی بازی دارم.
میخوای یکم بشینی اینجا با گوشیم بازی کنی؟
خوشحال شد.
اومد نشست پیشم.
براش چند تا بازی آوردم و دو تایی بازی کردیم.
موقع بلند شدن و رفتن یه جعبه آدامس گرفت سمتم.
گفتم عمو من که بهت گفتم پول همراهم نیست.
گفت پولی نیست؛ همینجوری مال تو.
گفتم آخه اینجوری مادرت ممکنه دعوات کنه.
گفت دعوام نمیکنه؛ مامانم بهم گفته با آدما مهربون باشم.
خیلی جا خوردم.
چطور مادری با چنین وضع و شرایط مالی میتونست همچین چیزی به بچه ی کوچیکش یاد داده باشه.
چطور یه بچه با این لباس و وضعیت و این همه نامهربونی که از آدما دیده میتونه اینقدر بزرگوار باشه که یکی از آدامساشو به من هدیه کنه؟
بهش گفتم میشه یه قولی بهم بدی؟
گفت چی؟
گفتم میشه هر چقدر بزرگ شدی؛ همیشه این حرف مامانت یادت باشه و با آدما مهربون بمونی؟
گفت باشه؛ قول میدم.
همون لحظه یه دست فروش دیگه دیدم که کارت خوان هم داشت.
صداش کردم و پول سه تا آدامس رو کارت کشیدم و پول نقدشو دادم به اون دختر.
اول قبول نمیکرد.
گفتم من هدیتو قبول کردم؛ این پولم هدیه من به تو.
قبول کرد.
از هم خداحافظی کردیم و رفت.
از این ماجرا بیشتر از پنج سال میگذره.
گاهی به اون دختر فکر میکنم.
به اون همه بزرگواری.
به این که یعنی هنوز سر قولش مونده؟
یا آدما و تلخی زندگی اینقدر اذیتش کرده که دیگه هیچ باوری به این حرفا نداره؟