یه جورایی حس میکنم شور و شوق زندگی در من خوابیده ...
حتی رابطه ای هم که همش ذوقشو داشتم دیگه برام ذوقی نداره انگار نه توان تموم کردنش دارم نه توان ادامه دادن.
انگار باید یکی هلم بده که زندگی کنم
این روزا همه هدف هام تیک میخوره کار هام همه انجام میشه کلاس های مختلف میرم ولی ولی لذت نمیبرم ...
همش به خودم حرف مثبت میزنم مینویسم انگار نه انگار
انگار که قلبم مرده 🙂
احساس میکنم لازم دارم مثل بچگیم برم تو کوچه توپ بازی
یا شایدم برم وسط صحرا آنقدر بدوئم و جیغ بزنم که صدام درنیاد ....
نمیدونم درک میکنید یا نه انگار چیزی برام لذتی نداره حتی وقتی همه چیز سر جاشه