2777
2789
عنوان

عشق دوم من 🩶

| مشاهده متن کامل بحث + 3376 بازدید | 71 پست
احتممالا قرمز

چرا قرمز😐

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

من برای دخترم که امسال کنکوریه خیلی آکادمی‌ها رو بررسی کردم، آکادمی مهر رو هم دیدم، چیزی که برام جالب بود تعداد زیاد رتبه‌های برترشه. ظاهراً رکورددار بیشترین تعداد رتبه‌های برتر کشوره.

گفتم اینجا هم معرفی کنم شاید به درد مامان‌هایی بخوره که بچه‌شون کنکوریه 🌱

mehredu.com

بعد از کلی رفت و آمد به کوچه ای که دختره زندگی میکرد ، یک شب موفق شدم ببینمش ، اون داشت با مادرش میرفت نمیدونم کجا. من افتادم دنبالشون . چند کوچه اون ور تر یه مراسمی بود مادرش با دخترش رفتن داخل اون خونه که درشم باز بود.

موقعی که افتاده بودم دنبالشون دختره منو چندبار دید که دنبالشون هستم . بعد از چند دقیقه دختره با خجالت و آروم اومد بیرون من یه گوشه ی تاریک ایستاده بودم منو نمیدید ، داشت دنبال من میگشت منم خودمو نشونش دادم

نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و رفتم جلو گفتم سلام

با یه ناز خاصی و خجالت پایینو نگاه کرد و گفت سلام

گفت چرا اومدی اینجا؟ چرا دنبالمون بودی؟ اگه ببینن آبرومون میره مامانم عصبانی میشه برو

گفتم باید بهم شماره موبایلتو بدی تا برم چون من میخام .... حرفمو قطع کرد و گفت

من گوشی ندارم به من گوشی نمیدن تو خونه.

انقدر عجله داشتم و دست پاچه بودم گفتم خب من گوشی اضافی دارم میتونم یکیشو بدم بهت قبوله؟ گفت نمیدونم

سریع یکی از دو سیم کارتمو از گوشیم درآوردم گفتم اصلا بیا این گوشی من دستت باشه با سیم کارتش

من خودم خونه گوشی دیگمو برمیدارم باشه؟ خجالت میکشید قبول بکنه ولی بعد اصرار من گفت باشه

از سر کوچه سه چهارتا پسر داشتن میومدن گفت خب دیگه برو اینجا ما رو میشناسن

نمیتونستم یک لحظه چشم از چشماش بردارم

رنگ چشم هاش با رنگ موهای خرمایی رنگش ست بود

موهاشو ریخته بود کنار صورتش و یه خال کوچیک کنار لب پایین صورتش داشت

وقتی دستشو بلند کرد دست تکون بده به نشانه خدافظی انگشتای ظریف و لاک مشکی رنگش منو محو تماشا کرده بود

گفتم خدافظ و رفتم


ادامه پست بعدی

❤️❄️🐺

بعد از کلی رفت و آمد به کوچه ای که دختره زندگی میکرد ، یک شب موفق شدم ببینمش ، اون داشت با مادرش میر ...

چند روزی پشت گوشی صحبت میکردیم. از خواستم اگه میشه اولین قرارمون رو بزاریم و مثل همه دختر پسرا بریم ... تو یه کافه ... بشینیم از نزدیک حرف بزنیم.

بعد از کلی اصرار و خواهش قبول کرد.

تک کُت سرمه ای رنگ مخملی با یه شلوار کتان سرمه ای پوشیده بودم و بهترین عطری که پیدا کرده بودم رو زده بودم.

شوخی نبود ، این اولین قراره عاشقانه ی زندگی من بود.

دختره علاوه بر اینکه قد بلندی داشت یه کفش پاشنه بلند هم پوشیده بود.

من بازم بزرگ نشده بودم مثل ۱۵ سالگیم سریع اعتراف میکردم به همه چی ... به اینکه عاشق چشماشم

به اینکه دوست دارم شاعر چشاش باشم

به اینکه حاضرم تو دنیا هیچکس به جز اونو نبینم

و شاید این حرفای احساسی و از ته دل من باعث شد جلوی چشام اشک بریزه . اونم تو اولین قرار

اشک هاش همینطوری از چشمای درشتش سرازیر میشدن

هیچوقت ازش نپرسیدم اون روز چی باعث شد انقدر احساساتی بشه

ولی بعدا فهمیدم تنها با مادر و برادرش زندگی میکنه پدرش سالها پیش مریض شده بود و از دنیا رفته بود

و فهمیدم خانوادش اهل افغانستان بود و من عاشق دختری افغانستانی شدم




❤️❄️🐺

چند روزی پشت گوشی صحبت میکردیم. از خواستم اگه میشه اولین قرارمون رو بزاریم و مثل همه دختر پسرا بریم ...

دست سرنوشت باعث شده بود خانواده ی این دختر مثل هزاران خانواده ی دیگه در کشوری غریب زندگی کنن

بعد از یک سال عشقی عمیق و دوطرفه، فصل جدایی باز رسیده بود. هیچوقت نمیخاستم تجربه تلخ جدایی تکرار بشه.

خانواده ی دختر باید برمیگشتن کشور خودشون.

مدام دنبال راهی بودم نذارم بره دنبال راهی بودم اونا بمونن، از کلی اداره پرسیدم چه کاری میشه کرد؟ از همه جا جواب رد شنیدم

سیتا دیوانگی های منو میدید و یه بار بهم گفت اگه برم خودمو نمیبخشم حس میکنم یه لعنتی خیانتکار هستم

شب هام با رویای تو رنگین میشه مگه میشه من بدون تو بمونم؟

یه روز دلو زدم به دریا بهش گفتم . بیا با من ... بیا یواشکی و دور از چشم همه با هم زندگی کنیم

همه ی سختی هاش برای من ولی نمیزارم تو یک لحظه ناراحت باشی

گفت پس مادرم پس برادرم ؟ گفتم برادرت بزرگ شده مواظب برادرته

تو بیا با هم بریم ...





❤️❄️🐺

دست سرنوشت باعث شده بود خانواده ی این دختر مثل هزاران خانواده ی دیگه در کشوری غریب زندگی کنن بعد از ...

قبول کرد با من بیاد

به شهرستان و خونه ای که من داشتم

مجبور شدم بابت این موضوع با خانواده ام دعوای صوری بکنم بلکه بتونم قطع رابطه کنم

من دیگه گلی داشتم توی خونه که باید از دید همه پنهون میشد و من ازش شدیدا مراقبت میکردم

قایمکی از دید همه ی مردم دنیا با هم زندگی ساختیم ولی با ترس

جایی که بودیم هیچ افغانی زندگی نمیکرد اگه یه افغانی دیده میشد سریع شناسایی میشد

شب ها دیر وقت با هم قدم میزدیم که کسی بیرون نباشه تا شک نکنه

با هم فیلم میدیدیم

با هم غذا درست میکردیم

وقتایی من نبودم درو محکم قفل میکرد و همیشه گوش به زنگ من بود ....

برام از دنیایی که اومده بود تعریف میکرد از اهنگاش از رسوماتش

انگار هر شب یک داستان از داستان های هزار و یک شب برام تعریف میکرد

با صدایی که عاشقش بودم با لحن ملایم و آروم بخش ، هیچ اضطرابی در دنیا در مقابل آرامش اون لحظات دوام نمیاورد

❤️❄️🐺

داداش رمان نوشتی البته دوس داشتم

داخل تایپیک های فیزیولژیک بانوان محترم شرکت نمیکنم . ادم هر چه قدر به خداوند نزدیک بشه از شیطان دور میشه و برعکس. انجام ندادن واجبات و ترک نکردن محرمات به شیطان نزدیکت کرده .دوره زمونه ای شده ادمای مذهبی هم داره اوضاعشون خراب میشه مگه خدا کمکشونخیلی دوست داشتم کنارشیخ نعیم قاسم در مبارزه با اسراییل بجنگم و پیروز بشیم . کنه.........وای به حال کسانی که حکم خدا که شامل انجام واجبات و ترک محرمات هست انجام ندن .......هزار با گفتیم از اون بالا نپر میافتی اسیب میبینی حالااااا بپرررر خواهید دید چه می شود .یا ازین مایع داخل لیوان نخور سم داخلشه حالا بیا بخور میمیری.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2836
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز