بعد از کلی رفت و آمد به کوچه ای که دختره زندگی میکرد ، یک شب موفق شدم ببینمش ، اون داشت با مادرش میرفت نمیدونم کجا. من افتادم دنبالشون . چند کوچه اون ور تر یه مراسمی بود مادرش با دخترش رفتن داخل اون خونه که درشم باز بود.
موقعی که افتاده بودم دنبالشون دختره منو چندبار دید که دنبالشون هستم . بعد از چند دقیقه دختره با خجالت و آروم اومد بیرون من یه گوشه ی تاریک ایستاده بودم منو نمیدید ، داشت دنبال من میگشت منم خودمو نشونش دادم
نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و رفتم جلو گفتم سلام
با یه ناز خاصی و خجالت پایینو نگاه کرد و گفت سلام
گفت چرا اومدی اینجا؟ چرا دنبالمون بودی؟ اگه ببینن آبرومون میره مامانم عصبانی میشه برو
گفتم باید بهم شماره موبایلتو بدی تا برم چون من میخام .... حرفمو قطع کرد و گفت
من گوشی ندارم به من گوشی نمیدن تو خونه.
انقدر عجله داشتم و دست پاچه بودم گفتم خب من گوشی اضافی دارم میتونم یکیشو بدم بهت قبوله؟ گفت نمیدونم
سریع یکی از دو سیم کارتمو از گوشیم درآوردم گفتم اصلا بیا این گوشی من دستت باشه با سیم کارتش
من خودم خونه گوشی دیگمو برمیدارم باشه؟ خجالت میکشید قبول بکنه ولی بعد اصرار من گفت باشه
از سر کوچه سه چهارتا پسر داشتن میومدن گفت خب دیگه برو اینجا ما رو میشناسن
نمیتونستم یک لحظه چشم از چشماش بردارم
رنگ چشم هاش با رنگ موهای خرمایی رنگش ست بود
موهاشو ریخته بود کنار صورتش و یه خال کوچیک کنار لب پایین صورتش داشت
وقتی دستشو بلند کرد دست تکون بده به نشانه خدافظی انگشتای ظریف و لاک مشکی رنگش منو محو تماشا کرده بود
گفتم خدافظ و رفتم
ادامه پست بعدی