سلام دوستان عزیز . من همی امروز وارد سایت شما شدم . خواستم مشاوره بگیرم . و صحبت کنم یکم . نمیدونم شاید راه حلی پیدا کنم .قوانین ایجا را هم نمیدانم. . ...
من یه مرد ۳۰ ساله هستم . خیلی خسته ام . من سال نود و هفت دچار یک جور بیماری چشمی عجیب شدم که نفهمیدند گفتند auto imune disease نمیدونم چیه . عص بینایی را درگیر التهاب مزمن کرده . نمیدونم چیه . مهندسی الکترونیک گرفتم بعد یهو اینجوری شد . خدایی همه کار کردم اونجور که میخواستم چشمام خوب نشد . خلاصه همه جا رفتیم . حالا بیخیال . یهویی طلاق پیش آمد به خاطر مشکلم . و من تک فرزند هستم . خیلی آسیب دیدم .
الان همسر دیگه ای دارم . من دوستش دارم . ولی مشکلات عجیبی داریم که نمیفهممش . نمیدونم شما درکم میکنید یا نه . یا اینکه باید با چاه صحبت کنم .
خیلی رنجورم . میگویند ححرفهای دلت را نزن که انرژی منفی به دیگران ندی ولی خیلی تنهایم . چه کنم .
ما خو و خوش بودیم که یهو بعد سزارین دچار مشکلات عجیی شدیم که دوسالی هست گریبان ما را گرفته .
همسرم ده سال از من بزرگتر هست . و ازدواج ما یک چیزی بود که یکی از همسایه های قدیمی درست کرد و کار درستی نکرد . چون من واقعا مشکل خاصی نداشتم اون زمان به ازدواج فکر نمیکردم . چون تجربه شکست خورده ای داشتم ....... ما تفاوتهای زیادی با هم داریم . من یک آدم دنبال کشف و علم و بررسی و دانش و....
ایشون و خانواده ایشون خرافاتی و اصلا یه وضعیه .
بگذار برم سر اصل مطلب .
قبل سزارین همش من خانه را جاروبرقی میکردم . و ... درگیر استرس های بی پولی و بیکاری و اینکه هرجایی رفتم در شهر مذهبی مارا تحویل نگرفتند و گفتند که تو چشمات مشکل داره و.... میگم انصافتون کجا رفته . من کلی تلاش کردم . حتی دو زبون بلدم انگگلیسی و عربیم خوبه . و بهزیستی هم که اصلا کمکی نمیکنه .....
بگذریم . گفتم که من جارو میکردم خانه را و هی مادرش میومد و بسیار وابسته مادرش هست . و بع زایمان اصلا خودش را انداخت و یک نفر دکتر بود میگفت این افسردگی پس از زایمان داره و باید قرص سرترالین یا فلوکسیتین یا قرص ازیپم ۲۰ که برای اضطراب منتشر که میگن بیماریش هست داره رو بخوره و گرنه بدتر میشه .
هیچی دیگه کلی دکتر میبردم و هر دکتری بردم . ای اصلا دارو نمیخورد . و نمیخوره . و هیچی نه غذا درست میکنه نه به بچه میرسه نه هیچی بچه رو هم که مادر بیچاره من جمع میکنه .
بعد انقدر از خانواده این ازار دیدم که نگو و نپرس . همش میگه کمرم رو قفل کردند و ای سنگینم و ... ای استرس گرفتم ای اضطراب دارم و ... .
یعنی بیچاره شدم . مثلا مادرش به دهنش انداخت که جادو کردنش و از این خزعبلات .
داداشش هم مثلا روحانی هست ولی کوچکترین کمکی به ما نکرده .
صبح از خواب بلند میشه میگه ای من کمرم قفله ای سرم سنگینه . پام سنگینه . ای من رو جادو کردند . یعنی دیوانه شدم و اصلا فکرهای بدی تو سرم میامد یعنی شاید خودم را از بین ببرم . .....
مثل دراما .
آخه هیچ کس مرا محل نمیدهد . و حرف من معلول بیچاره را نمیشنود . حتی اون همسایه قدیم . حتی رابط ازدواج .
به خدا دیوونه شدم . خواهرا برادرا یکی کمکی کنه به من .
تو این اوضاع عجیب غریب اقتصادی که فشار روانی به این دلیل مشکلاتی که دارم و دلایل دیگه روم هست و فشار اقتصادی .
شبها خواب ندارم . هیچ کس هم درکم نمیکنه .