سالها پیش وقتی بچه بودم داستان های زیادی از یک خونه ی عجیب تعریف میشد.
یه خونه ی سوت و کور که همیشه درش بسته بود و میگفتن توش یه پدر و مادر با دو تا بچه هاش زندگی میکنن که طلسم شدن
چون بیرون نمیان و با کسی رفت و آمد ندارن شاید ماهی یه بار اونم برای خرید مایحتاج اونم یواشکی و از سایه ها که مبادا کسی ببینه
بعضی وقتا تو عالم بچگی کنجکاو میشدم و یواشکی سرک میکشیدم
اونا هیچ پنجره ی بزرگی نداشتن . چند تا پنجره کوچولو بود . همیشه داخل خونه تاریکی بود هیچ نوری بیرون نمیومد و صدایی نبود.
میگفتن اونا جادو شدن بخاطر همین با هیچکس ارتباط ندارن
۲۰ سال گذشته بود کم کم مردم کوچ کرده بودن به شهرها
ما هم رفته بودیم ولی من تصمیم گرفته بودم برگردم اونجا زندگی کنم
راز این خونه جادو شده بعد از این همه سال از طریق پسر اون خانواده فاش شد
پسر حالش خیلی خوب بود ولی میگفت بچگی سختی داشته
پدر مادرش دچار بیماری افسردگی بودن بخاطر همین منزوی بودن
هرچی منزوی تر میشدن مردم مشکوک تر میشدن
و این کار اونا رو بیشتر و بیشتر به لاک خودشون فرو میبرد
شاید اون موقع ها که اینترنت نبود هیچکس نمیدونست افسردگی یعنی چی؟
ولی این روزا همه جا پر شده از این خونه های طلسم شده