تو شهر ما ی امام زاده هست خیلی معروفه
ساعت حدود ۹ اینا بوده ک میره اونجا و همش به ی جا خیره بوده و تو فکر اون ده سال زندگی
روزای خوب و بد
روزایی ک باهم خاطره داشتن
روزایی ک .....
همه زنا این جور وقتا فک میکنن ک خدایا یعنی اون از من بهتره یعنی چیش بهتر از من بوده ک شوهرم جذبش شده ؟؟؟؟
قیافش اخلاقش یا .....
شاید من واسش کم گذاشتم و......
تمام فکرای بیخودی ک میومده تو ذهنش☹☹☹
و هزاران علامت سوال
بعد از اینکه یکی دوساعت تو خودش بوده میخواستن در امام زاده رو ببندن و مجبور بوده دیگ کم کم از اونجا بره بیرون
گوشیشو خاموش کرده بود ک کسی خبری ازش نداشته باشه دوست داشت تنها باشه و داداشش و شوهرش و بقیه در به در دنبالش میگشتن میترسیدن بلائی سر خودش بیاره
از حق نگذریم عروس خالم هم خوشگله هم خوش مشربه هم خانوم و کدبانوعه مشکل پسر خالمهک کثیفه و تنوع طلب
هر چند ساعت گوشیشو روشن میکرد تا ببینه کسی زنگ زده یا نه
ده تماس بی پاسخ..... مامان
بیست تماس بی پاسخ....... شوهرش
و ......
خلاصه از امام زاده میاد بیرون و تعریف میکرد ک ی مشت خانوم خراب و بی خونه و فراری شب اونجا بودن و وقتی از امام زاده قاطی از اونا بیرون میومده حالش از خودش بهم میخورده ک به این وضع افتاده
بعدش میگه خدایا کجا برم
تا تصمیم میگیره بره پیش یکی از دوستاش و وقتی میره جلوی درشون میبینه دوستش نصف شبی وایساده جلوی در همسایه بوده دوستش
وقتی عروس خالمو میبینه بغلش میکنه و میگه کجا بودی همه سراغتو دارن از من میگیرن