بچه ها من یساله ازدواج کردم.عقدم .از همون اول مادرم زنگ میزد بد منو ب خونواده شوهرم میگفت تا از چشمشون بیفتم.هی میگفت جهاز نمیدم.چمیدونم تا میخاستیم بیایم خونش میگفت چرا میاین خونه من.بار ها بمن گفت شوهر کردی دیگه یا میزی از خونم یا وسایلتو بندازم بیرون.من مجبور میشدم نصف شب برم امامزاده شوهرم میومد دنبالم.اصلا رفت امد نمیکرد با خونواده شوهرم.کلا انگار ولم کرد برا همیشه..تو این مدت من رابطم با همسرم عالی بود اما خونوادش از رفتار خونوادم گله میکردن..شوهرمم مدام غصه میخورد.یشب رفتیم خونه یکی از اقوامشون موقع خواب خواهرش اومد بغل داداشش بخوابه.من بهم برخورد.چون از اول عقدمون هرجا میرفتیم میومد .من قهر کردم رفتم اتاق دیگه شوهرم اومد گفت چیشده جوابشو ندادم.تا اینکه رفت بیرون با ناراحتی.زنگ زد گفت بیا تو کوچه.رفتم گفت چرا اینجوری میکنی.گفتم میخاستم شب راحت باشیم.چرا خواهرت بین ما میاد میخوابه.گفت تو ب خاهرم حسودی میکنی.گفتم نه خیرم از اول ازدواجمون همجا میاد باما.مگه اویزونه؟تا اینو گفتم شروع کرد تو کوچه کتکم زدن و گوشیمو خرد کردن.و یمدت نمیذاشتن من بیام خونه مادرم