خواب دیدم ساعتی را با درنگ
هی به خود پیچیدمو هی گفت زنگ
کی جوان برخیز و هشیار با من بجنگ
ثانیه دقه به سان برق می گریزد برخیز و با من تو بجنگ
گفتم ای ساعت بلند شو ، زود خامش شو
چه دردی بر تو ست این چنین آزار داری ای پلشت!؟
گفت تو خود کوکم کرده ای ، جنگ هر روز ، تو شیرم کرده ای
گفتم ای شیر پلشت ثانیه ثانیه بگذار با خود بنگرم
خواب هایم را کنم من بهانه بنگرم
با خودم باور کنم لحظه ای ، بگذار من سینه رویا را بدرم
گفت برخیز ای جوان دنیا دگر در گذر است
برخیز و عمر خود نکن نابود و این ها را بران.
.
.
.
.