امروز ظهر دیگه مرغ که درست کردم گفتم با نون بخوریم حال برنج درست کردن نداشتم . بعد تو باغچه خونه دیگمون که مخایم بریم مال خودمونه دیگه فعلا مستاجریم تا وسیله هامو ببرم
سبزی کاشته پدر شوهرم رفتم جمع کردم ماشین دستم بود یهو هوس کردم عصری خواهر شوهرم اومده میگه 🫤 تو رفتی جمعشون کردی من مخاستم ببرم جالبیش اینه همیشه اون جمعشون میکنه یبار خودم این کارو کردم 🫤🫤
خیلی پروعه این بشر حتی کلید ک دست پدر شوهرم بوده برای بعضی کارها شوهرم نبود سرکار بود زمان ساخت خونه اون برداشته
یبارم گفتم کلید بده چون مخام وسیله ببرم راستش ازش میترسم کاری کنه زیاد اهل دعا و اینجور چیزاست