سلام بچه ها من بچه ی آخرم با فاصله ی زیاد از بقیه خواهر برادرام کار دولتی دارن به جز من بابامم بهشون رسیده از نظر مالی حالا میخواو یه چیزی به من بده به اونا میگه همشون میفتن به جونم مامانمم طرف اوناست چون خ پسر دوسته و خودش به یکیشون گفته من طرف بچه ایم که خیرش بهم برسه چندتایی نقشه میکشن منو از چشم بابام بندازن و تاحالام موفق بودن و بابامم قضیه رو بهم نمیگه فقط یه خواهرم سربسته گفت الانم مریض شدم اینقدر حرصم میدن ولی بازم کاراشونو ادامه میدن به خاطر مریضیم از کارم اومدم بیرون ۱۰ ماه بیکار بودم الانم یه شغل کاذب دارم چون تخصص خاصی بلد نیستم ببشتر جاهاییم که رفتم برای کار محیطش خ بد بود ازینکه بخام با اینا زندگی کنم وحشت دارم و همش کابوس میبینم چون خ اذیتم میکنن حتی یکیشون بیخودی کم مونده بود یه چیزی سمتم پرت کنه همیشه ام تو اتاقمم ولی میخام یه چیزی بخورم میام بیرون باز از دستشون آسایش ندارم به بابامم گفتم اذیتم میکنن میگه میدونم ولی نمیخوام حرص بخوره چون سنش بالاس و استرس براش بده مقصر اصلیم مامانمه چون با هر دختری که ازدواج نکرده و کاری که بتونه تنهایی زندگیشو بچرخونه نداشته باشه همینجوریه دکترم گفته برو مشاور ولی چندبار رفتم اونم خیلی جالب نبود