2777
2789
عنوان

دخالت

168 بازدید | 8 پست

دلم ميخواد بشينم و گريه كنم سه ساله ازدواج كردم يه زندگي اروم و عالي دارم من و شوهرم هيچ مشكلي با هم نداريم همه چي تو خونمون ارومه يه نوزادم خدا تازه بهمون داده ولي ميدونيد مشكل كجاست😭😭😭😭مامانم واي از مامانم تك دخترم و هميشه كنار هواي خانوادمو داشتم بعد از ازدواج هي گفتم مامانم گناه داره هفته اي دوبار ميرفتم خونشون به اضافه پنجشنبه و جمعه هر وقت ميرفتيم مسافرت با با دوستامون بيرون مامانمم ميبرديم خوب راستش هم خيلي سنش به نسبت پايينه و خيلي هم اه بگو بخنده يعني باهاش راحت بوديم چه ما چه دوستامون خلاصه رفته رفته يه پنجشنبه من دعوت بودم خونه خواهرشوهرم يهو مامانم ز زد كه يعني چي مگه نميدونن پنجشنبه ها باييييد بياين اينجا اونجا تازه انگار بيدار شدم فهميدم تمام محبتام شده وظيفه حالا هر وقت ميخوام با دوستام برم جايي مسافرت مهموني بيرون ناراحت ميشه و تيكه ميندازه هي هر روزم ميگه نمياي اينجا كلافم كرده دلم ميخواد ازش فرار كنم دلم ميخواد بميرم

خب فکر کنم باید کم کم از خودت جداش کنی 

بالاخره اونم به تو عادت کرده دیگه. گناه داره

دلشم تنگ میشه

خیلی اروم رفت و امدتو کم کن

کاربری دست یه نفره 😜 اونایی هم که میگن کاربریشون دو نفرست دروغ میگن در جریان باشین😎بدرود😎

خب بستگی به خودت داره عزیزم

مثلا خود من زیاد وابسته به مادرم نیستم

ولی دوستم خیلی وابسته به مادرشه و دقیقا مثل شما حتی بیشتر از شما خونه مادرشه و لذت هم میبره از کنار مادرش بودن

اگه کسی تو روزایی که خونه مادرشه دعوتش کنه خیلی راحت میگه خونه مامانمم مثلا 5شنبه ها و نمیتونم بیام 

پس ببین خودت چطوری راحت تری

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خب عزیزم الان خودت بچه داری و میدونی ادم چقدر برای بچش زحمت میکشه

والا من خودم همش دوست دارم رابطم با دخترم مثل همین دوستم و مادرش باشه نه مثل خودم و مادرم

دوست دارم همش کنارم باشه 

مثلا دوستم میگه من هفته ای یه بار میام خونه خودم و خونمو تمیز میکنم دوباره میرم خونه مامانم چند روز میمونم

حتی میگه میرم سفر اگه مادرم احیانا نباشه همراهم روز اول فقط میشینم گریه میکنم که چرا دور شدم از مامانم


بوجور دمه گیز .مادر قلب ادمه .هنوز قدرشو نمیدونی .کاش مادر من توشهر من زندگی میکرد هفته ای دوبار میتونستم ببینمش و بوش کنم   ازبس دلتنگش میشم .باشوهرم خیلی خوشبختم ولی حس میکنم یه چیزی تو زندگیم کمه میدونم نبود وجود گل مادرم کنارمنه 

زندگی باعشق و دوست داشتن زیباست

من همه حرفاتون رو قبول دارم اما ادما يه خط قرمزايي دارن شايد دلم ميخواد يه بار با دوستامون تنها بريم شايد دلم ميخواد با شوهرم پنجشنبه شب تنها باشم من حرفم اينه چرا درك نداره چرا توقع داره چرا زور ميگه

من همه حرفاتون رو قبول دارم اما ادما يه خط قرمزايي دارن شايد دلم ميخواد يه بار با دوستامون تنها بريم ...

من میفهممت .اه داداش منم اینجوریه 

وقتی بهش رو بدم صب میاد اینجا تا ۱۲یا ۱‌شب میمونه .وقت رفتنم خودمون باید برسونیمش

دوسش دارما اما خیلی دلم میخاد بفهمه اون یه پسر مجرده و من شاید یه کار خصوصی داشته باشم انجام بدم 

شاید دلم بخاد تنها باشم 

جالب ترش اینجاس ک میاد از غذاهامم ایراد میگیره میگه من اینو نمیخورم فلان چیز برا من درست کن

و خدایی که به شدت کافیست....
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز