در خنکای نسیم صبح زیر درختان سبز و بهاری باغ سلطنتی، کنار دریاچه قو نشسته ام و زیرلب آواز میخوانم و نقاشی ای میکشم که در هر رنگ آن،تمام جادوی درونم را نهاده ام،با آن لباس سرخ و سفیدی که همرنگ لاله های باغ من است،میان شکوفه های گیلاسی که سقوط میکنند میرقصم و از تمام آن روز استفاده میکنم🌷✨ و نه... حالا من جسمم را حس میکنم،جسمی که میفهمد،فقط یک آدم رویاپرداز است که هرروز،در باغ جادویی اش قدم میزند،و گاهی هم نامه ای برای شاهزاده قلمرو کناری مینویسد و درمورد روز آشنایی در همان باغ برایش میگوید🥲💞