دلم برای همسرم میسوزه..
اصلا انگار نه انگار بچه این خانوادست..
پدرومادرشوهرم وقتی سه تا پسر ودختر دیگشون ازدواج کرد کلی بهشون کمک کردن ازهرچیزی بهترینش رو فراهم کردن.ولی برای همسر من هیچی...جوری که مادوتا نتونستیم عروسی بگیریم ورفتیم ماه عسل.
..
همشونم خونه وماشین وبهترین رو دارن.
اصلا بحث حسادت نیست خدابیشتر بهشون بده..باخانماشون رفیقم یکی ازیکی ماه تر ..
..
اما یه وقتایی دلم میسوزه که همسرم این همه کار میکنه ودلهره اجاره روداره..اما اونا هرچی ارث پدرشوهرم داشته بین خودشون تقسیم کردن وداغون ترین رو کنار گذاشتن برای همسرم..اونم پنهانی..
همسرم بارها دلخور میشه وخیلی رفت وآمدش کم شده اما باز بعداز یه مدت فراموش میکنه ..
تواین مدت ما بارها شادی وغم داشتیم هیچکدوم شرکت نکردن..اما تا اسباب کشی ودکتر وعمل وگرفتاری دارن زنگ میزنن به همسرم..همسرم بعضی وقتا میگه احساس میکنم بی کس وکارم..
مثلا میگن دلمون تنگ شده بیاین اینجا..وقتی میریم میفهمیم نوبت دکتر داشتن توشهر ما وچون کسی نبوده ما روبه این بهانه کشوندن که باهامون برگردن..ده بار تاحالا این اتفاق افتاده..
تصور کنید بعداز سه چهارماه ندیدن توجاده ۵ساعت راه ماروکشوندن اونجا..
راستش من عادت کردم ومثل خودشون رفتار میکنم.ولی همسرم گاهی فراموش میکنه وهربار باذوق میره ودل شکسته برمیگرده...