گاهی آدم از یه چیزی خسته نیست؛
از حسی که هر بار با خودش میاره خستست.
از اینکه هر بار دل میبنده، یه جایی مجبور میشه خودش رو جمع کنه.
از اینکه برای بعضی آدمها زیادی فکر میکنه، حرفهاشون رو هزار بار مرور میکنه و دنبال معنایی میگرده که شاید اصلا وجود نداشته.
کم کم یاد میگیری کمتر توضیح بدی، کمتر انتظار داشته باشی و بیشتر حواست به خودت باشه.
نه اینکه دیگه چیزی برات مهم نباشه؛ فقط فهمیدی آرامشت رو نباید به رفتار آدمهای دیگه گره بزنی.
آدم وقتی خودش رو پیدا میکنه که دیگه برای پیدا شدن توی چشم هیچکس، خودش رو گم نکنه.