خونمون یه جاست اونا پایین و من طبقه بالا
حتی بین خونه هامون هم از حیاط باهمدیگه جداست نصف شده
ولی خیلی اذیت میکنه
همش میگه پسرم بخوابه غذا بخوره
یا مثلا غذا درست میکنه میفرسته یادم رفته بود ظرف هاش بدم امروز میگه مامانبزرگ همسرم اون موقع ها که طبقه بالاشون زندگی میکرده همش میگفته اون بشقاب رو که بهت دادم برام میاری
یا مثلا اومد خونمون لباسای همسرم رو بند بود میبینم جمع کرده اورده تو میگه مامانبزرگ همسرم اون موقع ها میگفا لباساش رو بند زیاد پهن نذار حشره نیاد روش
حقیقتا خیلی خستم خیلیییی اونقد که میگم کاش ازدواج نمیکردم
همسرم اینجوری نیست ولی همش بهم میگه تو حساسی