وقتی مهمونا داشتن پذیرایی میشدن. و من رو صندلی نشسته بودم منتظر داماد،
ما عروسیامون مختلط نیس
یه دختر بچه اومد کنارم نشست نمیشناختمش🤣
بعد گفت خوشبحال آقای داماد که عروسی به این خوشگلی داره. بعد من یه کیلو قند تو دلم آب شد لپشو کشیدم گفتم جاانم مرسیی🥺💞💞
بعد گفت من هنپز بچم تا عروس بشم اوهوهوووو😁🤣🤣🤣🤣
اما فارق از همه چی بینهایت خوب بود شب عروسیم عالییی
ایشا.. قسمت همه ی جوونامون💞🥺