یه بچه ۶ ساله معلول دارم که مادرزادیه معلولیتش
۶ ساله که زندگیم شده گریه و فکر و خیال نه میتونم درست و حسابی جایی برم نه مهمونی نه یه عروسی حتی خونه بابام
واقعا آدم بدبختیم بودم که بگم به کسی بدی کردم که گذاشته جلوم خیلی وقتا به خودم امیدواری میدم سعی میکنم شاد باشم بخندم ولی همینکه شب میشه غم آوار میشه تو دلم خیلی با خدا درد و دل کردم التماسش کردم چی بگم خلاصه اینکه این دنیا خیلی درد داره برام
حتی از اینم میترسم گله کنم خدا بدتر سرم بیاره