هرچقدرم سگدو زدم تلاش کردم چقدر از خستگی حالم بد شد چقدر از شدت استرس تهوع گرفتم که فقط یه آدم موفق بشم که مامان بابام دوستم داشته باشن
بزارید نتیجشم بگم موفق شدم ولی
یه خواهر دارم بی عار و عاطل و باطل فقط تو گوشیه و به بقیه بی احترامی میکنه
بابام که بخاطر همین خواهرم کلی بهم فحش داد و بدوبیراه گفت و اصلا باهام حرف نمیزنه
مامانمم که کافیه ببینم به خواهره بگم تو
میشوره میزارم کنار
نیم ساعت پیش شنیدم صداشون از اشپزخونه میاد فحش و بدو بیراه میگن
رفتم قایمکی گوش دادم
مامانمو دخترش داشتن پشت من حرف میزدن
تا چند دقیقه پشت سرشون ایستادم که شاید ببینن خجالت بکشن ولی حتی متوجه نشدن
بعدش برگشتن دیدنم خندیدن و مشغول کارشون شدن
قلبم مثل شیشه تکه تکه شد