واقعا نمیدونم حسرتامو به کی کجا بگم
ولی خستم خیلی خسته دیگ مجبورم پناه ببرم ب جایی ک کسی نمیشناستم
همش ی دختر بچه 15 ساله بودم رفتم سرکار
کنارش مدرسه رفتم نمیگم سخت نبود چون واقعا سخت بود سنی نداشتم بتونم هم کار کنم هم درس بخونم
تایم کنکور شد نتونستم بخونم
چون سرکار میرفتم الان 19 سالمه
چون کار میکنم نمیتونم مثل همسنام درس بخونم رشته خفن تو دانشگاه خوب
مجبورم ب زور با هزار بدبختی تازه اگه بشه برم دانشگاه پیام نور نه تصمیم گرفتم چ رشته ای بخونم نه ایده آیی دارم کاملا سردرگمم حتی نمیدونمچطور قراره بخونم با 12 ساعت کار کردن اصلا میشه؟؟؟
آنقدر نا امیدم ک نمیدونمچرا هیچوقت خدا ندید ک من واقعا از ته دلم چی میخوام
ی درس خوندن ساده چیه آخه ؟؟
خواسته زیادیه؟؟
دیگ مغزم کشش نداره همش حس میکنم خیلی خیلی عقبم
ک باید آرزوشون بمونه ب دلمون
هیچوقت نتونستم مثل همسنام زندگی کنم