سینا منو به دیوار اتاقک ز میخکوب کرده بود. بارون بیرون پنجره میزد و سایهها رو توی اتاق میلرزوند. مچ هر دو دستم بالای سرم قفل شده بود توی یه دستش، و دست دیگهش آروم از گلویم میاومد پایین، انگار نقشه میکشید کجا رو زخمی کنه.
«بهت گفتم ازم دور بمونی.» صداش یه زمزمهٔ خشن بود. «گفتم که من خرابم، آدمای دورم رو نابود میکنم.»
نفسم بریده بریده بود. ولی نگاهم رو ازش ندزدیدم. «شاید... شاید دلم میخواد نابود بشم.»
یهو دستش ایستاد. مردمکهاش گشاد شدن. یه آن، فقط یه آن، اون نقاب خشن از صورتش افتاد و یه چیزی زیرش دیدم: یه درد گنده، یه گرسنگیِ قدیمی برای چیزی که هیچوقت نداشت.
«این حرفو نزن.» زمزمهش ترک خورده بود. «آدمایی مثل تو نباید این حرفو به آدمایی مثل من بزنن.»
بعد، بیاختیار، انگار که با خودش بجنگه و ببازه، پیشونیش رو گذاشت رو پیشونی من. نفس گرمش با نفسهای من یکی شد.
«ببین چی کار کردی باهام.» دستش از مچم شل شد و اومد روی گونهم. «منی که قسم خورده بودم دیگه هیچی رو حس نکنم... الان انگشتام از ترس اینکه یه وقت گریه ات میگیره میلرزه.»
دستم رو که حالا آزاد شده بود، بردم بالا و انگشتهام رو کردم لای موهای بهم ریخته ش. «پس نترسونم. نگه دارم.»
برای اولین بار از اون روزی که دیده بودمش، سینا ساکت شد. هیچ پوزخندی، هیچ غرّشی. فقط نگام کرد، با چاه سیاه چشمهاش که این بار پر از خواهش بودن، نه تهدید.
«پس مراقبم باش.» صداش شکست. «چون من بلد نیستم شنا کنم. و تو... تو انگار تنها چیزی هستی که نمیذاره غرق بشم.»