2777
2789
عنوان

نظرتون

19 بازدید | 5 پست

سینا منو به دیوار اتاقک ز میخکوب کرده بود. بارون بیرون پنجره میزد و سایهها رو توی اتاق میلرزوند. مچ هر دو دستم بالای سرم قفل شده بود توی یه دستش، و دست دیگهش آروم از گلویم میاومد پایین، انگار نقشه میکشید کجا رو زخمی کنه.


«بهت گفتم ازم دور بمونی.» صداش یه زمزمهٔ خشن بود. «گفتم که من خرابم، آدمای دورم رو نابود میکنم.»


نفسم بریده بریده بود. ولی نگاهم رو ازش ندزدیدم. «شاید... شاید دلم میخواد نابود بشم.»


یهو دستش ایستاد. مردمکهاش گشاد شدن. یه آن، فقط یه آن، اون نقاب خشن از صورتش افتاد و یه چیزی زیرش دیدم: یه درد گنده، یه گرسنگیِ قدیمی برای چیزی که هیچوقت نداشت.


«این حرفو نزن.» زمزمهش ترک خورده بود. «آدمایی مثل تو نباید این حرفو به آدمایی مثل من بزنن.»


بعد، بیاختیار، انگار که با خودش بجنگه و ببازه، پیشونیش رو گذاشت رو پیشونی من. نفس گرمش با نفسهای من یکی شد.


«ببین چی کار کردی باهام.» دستش از مچم شل شد و اومد روی گونهم. «منی که قسم خورده بودم دیگه هیچی رو حس نکنم... الان انگشتام از ترس اینکه یه وقت گریه ات میگیره میلرزه.»


دستم رو که حالا آزاد شده بود، بردم بالا و انگشتهام رو کردم لای موهای بهم ریخته ش. «پس نترسونم. نگه دارم.»


برای اولین بار از اون روزی که دیده بودمش، سینا ساکت شد. هیچ پوزخندی، هیچ غرّشی. فقط نگام کرد، با چاه سیاه چشمهاش که این بار پر از خواهش بودن، نه تهدید.


«پس مراقبم باش.» صداش شکست. «چون من بلد نیستم شنا کنم. و تو... تو انگار تنها چیزی هستی که نمیذاره غرق بشم.»


قشنگ بود:))) خسته نباشی البته به فضاسازی داستانت خیلی نمیخورد ایرانی باشه و اسم سینا هم تو ذوق میزد، یه اسم جذبه دار انتخاب کن، سینا نهایتا بتونه یه اخم کنه😂

اگه میخوای گیرایی قلمت سه چهار پله پیشرفت کنه روی توصیفهات بیشتر کار کن، همیشه صریح و مستقیم به اجزاییی که توصیف میَکنی نپرداز

و اینکه اگه جای محاوره ادبی بنویسی تاثیرگذاریش بیشتر میشه و به کتابهای چاپ شده نزدیکتر میشه🌸

موفق باشی و قلمت سبز💚🌸

خیلی عالیه دختر ادبیاتت واقعا زیباسicon .خیلی وقت بود رمان نخونده بودم و راستش دیگه تو اون حال و هوای ش نیستم اما این تیکه از این رمانت باعث شدم دلم تنگ بشه برای اون زمانا که تا صبح بیدار میموندمو رمان میخوندم چنل تلگرام داری؟

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

قشنگ بود:))) خسته نباشی البته به فضاسازی داستانت خیلی نمیخورد ایرانی باشه و اسم سینا هم تو ذوق میزد، ...

شاید حق با تو باشه ولی من متأسفانه شروعش کردم و اسمش هم گذاشتم سینا نمیتونم که عوضش کنم 🙂😂💔

خیلی عالیه دختر ادبیاتت واقعا زیباس .خیلی وقت بود رمان نخونده بودم و راستش دیگه تو اون حال و هوای ش ...

خیلی خوشحال شدم از پیامت 🥲🤍

چنل تلگرام دارم ولی هنوز هیچ عضوی نداره چون باید تو تلگرام تبلیغ کرد و منم شرایط اینو ندارم تبلیغ کنم و تو روبیکا عضو دارم اونم با حمایت کانال های دیگه 🙂

اگه میخوای بخونی البته خجالت میکشم چون هیچ عضوی نداره ولی اینم لینک تلگرامم🥲

romanafra1405@

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز