رفتیم سفر
اول رفتیم خونه دایی شوهرم
بعد رفتیم خونه خاله شوهرم
چون اینا با هم دشمن خونی بودن به خاله شوهرم گفتیم اونجا نرفتیم
خاله شوهرم گفت واقعا اونجا نرفتید منم گفتم نه خاله جان اصلا اونجا نرفتیم
گفت به جون من گفتم به جون شما پامو تو خونش نذاشتم
یک باره عصبانی شد گفت چقدر راحت دروغ میگید چرا اینقدر دروغگو هستین
منم گفت بخدا اگرم دخترم قسم دروغ بخوره اینقدر کتکش میزنم که یاد بگیره به جون کسی قسم نخوره
به من گفت زن بد ذات نمک نشناس دروغگو تو خونم نمیخوام مارو از خونش بیرون کرد
الان ۳ روزه میگذره خیلی ناراحت هستم شوهرم گفت ازش معذرت خواهی کن چکار کنم