#پارت 3
صدای زنگ گوشی، یه لحظه تمام خون توی رگهام رو منجمد کرد. مشکات با گامهای بلند و تند از پلهها بالا میرفت و من مثل مجسمه توی راهرو خشک شده بودم. گوشی کی بود؟ این خونه که قرار نبود غیر از خدمه و خانم فرهمند کسی توش باشه. مگه اینکه...
«افرا!»
صدای مشکات از بالای پلهها مثل شلاق خورد توی سکوتم. سرمو بلند کردم و دیدمش که بالای پلهها وایساده و از بالای عینکش نگام میکنه.
«تا کی میخوای اونجا میخکوب بشی؟ گفتم وسایلت رو بذار و برگرد. آشپزخونه منتظرتن.»
«ببخشید خانم... الان میام.»
سریع به سمت آشپزخونه راه افتادم، ولی گوشم هنوز تیز بود. صدای باز و بسته شدن یه در از طبقهٔ بالا اومد، بعد سکوت. مشکات برگشت پایین، ولی دیگه دربارهٔ گوشی حرفی نزد. انگار یه در بسته بود که نباید بازش میکردم.
آشپزخونهٔ عمارت بزرگ بود، با کابینتهای چوبی تیره و یه میز مرمری وسطش که اندازهٔ یه اتاق خواب دانشجویی جا داشت. بوی ادویه و قهوه توی هوا پیچیده بود. چند تا دختر مشغول کار بودن و یه زن میانسال دیگه با پیشبند سفید و موهای خرمایی داشت سبزی پاک میکرد. تا منو دید، لبخند گرمی زد که با اون فضای سرد و رسمی عمارت فرق داشت.
«سلام عزیزم. تو خدمتکار جدیدی هستی؟»
«بله. من افرام.»
«من زهرا هستم. آشپز اینجام. چهار ساله اینجام. بشین یه چایی برات بریزم، رنگت پریده.»
نشستم روی صندلی چوبی کنار میز. زهرا چایی رو گذاشت جلوم و روبروم نشست. دستاش بوی نعنا میداد و چشماش مهربون بود. ولی یه چیزی توی نگاهش بود؛ یه جور احتیاط که انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست.
«زهرا خانم... اینجا چند نفر زندگی میکنن؟» سوال رو آروم پرسیدم، طوری که فقط خودش بشنوه.
زهرا یه لحظه دستش رو روی میز خشک کرد و بعد با صدای آهستهای گفت: «خدمه ها که ما هستیم و تو و عمو رحیم و خانم مشکات. خانم فرهمند رو هم که میدونی.»