همیشه یه گوشه از قلبم، یه آرزوی کوچیک اما عمیق داشتم. آرزویی که شاید خیلیا درکش نکنن، اما برای من تمامِ معنای زندگیه. همیشه دلم میخواست مسیر زندگیام طوری باشه که بتونم اونقدر قوی و مستقل باشم که برای خوشبختی، به هیچکس جز خودم تکیه نکنم.
رویای من این بوده که اونقدر تو دنیای خودم رشد کنم و به آرامش برسم، که بتونم بدون وجود هیچ مردی تو زندگیم یه فرشته کوچولو رو به سرپرستی بگیرم. دلم میخواد بهش یاد بدم چطوری آزاد و رها زندگی کنه، چطوری قد بکشه و شکوفا بشه، بدون اینکه نگران چارچوبهای سختگیرانه دنیا باشه. میخوام براش دنیایی بسازم که توش فقط عشق و امنیت باشه.
و حالا، گاهی که تو خلوت خودم به اون روز فکر میکنم، دلم میخواد برای اون دختر نازنینم که قراره روزی تمامِ دار و ندارم بشه، بنویسم:
«دخترکم... قشنگِ مامان...
نمیدونم الان کجای این دنیایی، ولی میخوام بدونی که من همینجا، با تمام وجودم منتظرتم. دارم خودم رو میسازم، دارم قلبم رو وسیعتر میکنم تا وقتی بالاخره به هم رسیدیم، هیچچیزی کم نداشته باشی. قول میدم که با هم قشنگ ترین روزا رو بسازیم، قول میدم که چشم هات هیچوقت رنگ غم رو نبینه و اون خنده های شیرینت، قشنگترین موسیقیِ خونه مون باشه. تو برای من، معجزه ناتمومی هستی که قراره زندگیم رو رنگی کنه. زودتر بیا که بی صبرانه منتظر لمسِ اون دستهای کوچیکت هستم، دردونه ی من🫂❤️