2777
2789
عنوان

4 صبح

22 بازدید | 0 پست

چشمانم را که گشودم، جهان در سیاهی مطلقی فرو رفته بود.

نمیدانستم هنوز در آغوش شب نفس میکشم، یا پلک های سحر به آرامی روی آسمان لغزیده است.

زمان برایم گنگ و گم بود اما یک دقیقه بعد زنگ ساعت مچیم، سکوت را شکافت و به من فهماند که عقربه ها گرد عددی کامل به همنشینی نشسته اند.

دنبال گوشی موبایلم گشتم،آن یگانه پنجره ام به دنیای بیرون از این خلوت اجباری>>>

آری ساعت چهار صبح بود.

بار دیگر این کابوس بود که مرا از آن خواب خودساختهء آشفته بیرون کشید و بر ساحل امن بیداری نشاند.

این شب ها خواب میهمان چشم هایم نیست،گویی واژه ای غریب است که از دفتر شب هام پاک شده.خواب دیدم هیولا های آهنین آسمان عمدا خود را از اوج فلک به زمین می کوبند...

زمین دهان گشود، گویی میخواست پاره های آتش را در کام خود فرو ببرد، اما از آن انفجار های هولناک ده ها موشک دگر زاده شده و رها میگشتند تا پیکر مردم بیگناه را نشانه روند.

خدایا، ما اینجاییم؛ همینجا، زیر همین آسمان. از ما رویی بر مگردان و د این غوغای خاموش، مارا به غفلت نسپار.

با مهر ،

ماریا فولادی

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز