یه جا کارممیکنمبغلمون میوه فروشیه یه پسرس بعد دیروز صاحبکارم که خانومرفت اونجا گفت برام میوه بزار غروب رفتممیبرم بعد این پسره یه مدت نبود صاحبکارم کلا ادم خون گرمیه احوال پرسیشو کرده بود با خواهر پسرم دوست یه کم گذشت پسره میوه هارو اورد مغازمون صاحبکارمم میگفت هی بهتنگاه کرده به خاطر تو اورد وگرنه من گفتم غروب خودم میبرم بزارش کنار ولی جه ربطی داره طرف اومده لطف کنه😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐قبلنممتوجه نگاه هاش شده بودمالبته