من ازدواج کردم .
سخته حرف زدن راجبش ولی خب حرف میزنم
من ادمیم که واقعا خیلی رفت و امدی و پر انرژی نیستم
ترجیح میدم برم سرکار یا درس بخونم بعد برم باشگاه و بعد بخوابم
اهل معاشرت با ادمای زیادی نیستم
ممکنه وقتی کسی رو میبینم خیلی پر انرژی باهاش احوال پرسی و گفت و گو کنم ولی برای حداکثر ۲ یا ۳ ساعت
بعدش دلم میخواد هر چه سریعتر از اون ادم خدافظی کنم .
ترجیحم تو کل ۲۲ سال زندگیم این بوده که یه اتاق داشته باشم و استقلال و یه زندگی پر ارامش که کسی نه بره رو مخم و نه مسئولیت بچه و شوهر و.. داشته باشم .
یهو در یه آن ، مغزمو از دست دادم و ازدواج کردم
و الان حس پرنده ایو دارم که بال هاشو چیدن .
حتی ممکنه اونو بزارن تو زیباترین باغ ولی خب چون بال ندارم در عذابم
احساس میکنم زندونی شدم .
احساس میکنم حس تنها بودنم که بشدت برام قوی و قشنگ بود و کامل از دست دادم
بدتر از همه اینکه هر چقد زور میزنم نمیتونم عشق بورزم و نمیتونم عشق طرفمو باور کنم و اینکه بخوام مسئولیت بپذیرم وقتی احساساتم این شکلیه
مثل اینکه به اجبار چیزیو حمل کنم که در توانم نیست .
خیلی ناراحتم و حالم بدهبدنم به شدت داره واکنش میده
مدام میلرزه
کتف و سرم و قفسه سینم درد میگیره
من که مه مغزی داشتم ولی مه مغزیم خیلی خیلییی بیشتر شده