من این تاپیک رو بازم زده بودم و هردوتاس مال خودمه سو تفاهم نشه ......
خانوادم حتی تو خواب هم ولم نمیکنن روانی شدم
یه شب بود دیر وقت خوابیدم تازه اومدم بخوابم پتو رو سرم بود همون نصف شب مامانم اومده بود بالای سرم میگفت من که میدونم تو تازه خوابیدی دارم برات
یا حتی نصف شب میاد دست میزنع به گوشیم ببینه داغه یا نه
حتی نصف شب زنگ میزنه به گوشیم ببینه خاموشه یا روشن
یعنی من با مامانم همه جوره حرف زدم آروم و با منطق حرف زدم با دعوا حرف زدم با گریه حرف زدم آدم نمیشه بعد که باهاش حرف میزنم میگه تو اعصاب منو خورد میکنی و میده میشینه برا بابام تعریف میکنه اونجوری هم میگه که دوست داره بعد بابام دوباره شروع میکنه به تهدید کردن و داد زدن سر من و حالی اینه ک هر وقت باهاش حرف میزنی یطوریش میشه میوفته گردن من یا سرش درد میگیره یا قلبش درد میگیره یا کمرش
یه شب اومده بود تو اتاقم باهام بحث میکرد برگشت بهم گفت تو خودتو جلو بابات عین سگ مرده میکنی! تو لالی و این حرفا من از این حرف خیلی ناراحت شدم برگشتم گفتم من به کسی اجازه نمیدم بهم بی احترامی کنه ! بعد شبش خانم خواب ترسناک دیده بوده و بیدار شده بود باورتون میشه اینو انداختن گردن من؟
مامانم همیشه بهم میگه تو خرابی و اگر تا الان کاری نکردی ما جلوتو گرفتیم وگرنه تو رفته بودی داده بودی 😑💔😐😐😐اون شب هم بهم گفت سادیسمی
فقد مامانم اینطوری نیستاااا همه اعضا خانوادمون از مامانم بدترن هیچکس پشتم نیست و هیچ کسو ندارم خیلی داغون شدم ۱۷ سالمه