چند ساله.. خیلی گفتم نه حتی ی مدت هرجا میرفت میگفتم نمیرم تا بره از ذهنم
اخه دختره ی دیوانه فامیل هم شد یچیزی؟
ولی هروقت یادش میوفتم لبخند رو لبمه
عاشق کاراش عاشق چشاشم...همه چیش...
حتی وقتی فکر کردم فراموشش کردم میخواستم برم تو رابطه اما نمیتونستم اون همه چیز بود...
همه جا هست..
میتونم با پسرا دست بدم نگاهشون کنم اما این واقعا ... مورمور میشم:) میسوزم از داخل:)))) انگار دلم میخاد تو چشاش خیره شم ولی همزمان نمیتونم
درمورد دخترا حرف میزد من به خودم اومد دیدم دارم حرص میخورم...
چند شبه همش خوابشو میبینم.. دیشب خونوادش اومدن گفتم بلخره دوباره میبینمش اما همراهشون نبود فقط مامان باباش بودن :)
چیکار کنم اینو:))))) خیلی گفتم نه بیخیال ولی هرجا باهاش میشینم از کل دنیا بیشتر بهم خوش میگذره