امشب خونه دختر خالم جمع بودیم با چند نفر دیگه این دختر خالم با شوهرش همش دنبال گشت و گذارن بیرون نه ها شوهرش خیلیی دوست و رفیق داره همش خونه همن من شوهرم اصلاااا دوستی کسی نداره که متاهل باشن همشون مجردن برا همین همش حسرت این دختر خالمو میخوردم اخه هم سنم هستیم باهمم ازدواج کردیم تا امشب داشتیم حرف میزدیم دور هم یهووو شوهرش شروع کرد به گفتن اینکه رفیقام اینطورین همش با این منظورش زنش بود دعوا داریم سر اینکه نریم پیششونو دیگه گفت و گفت و گفت هرچی بود ریخت وسط این دختر خاله بدبخت منم فقط میخندید من اگه بودم میزدم تو دهن شوهرم ک چ معنی میده جلو دیگرلن از مشکلات خونمون حرف بزنیم گفت نمیدونم به یه دختر قبلا پیام داده بودم زنم دید اینطوری کفت اونطوری گفت خلاصه سرتونو درد نیارم اینارو گفتم ک تهش بگم منی ک حسرت اینارو میخوردم انقد سر این چیزا مشکل دارن باهم پس به این نتیجه رسیدم هیچوقت باطن زندگیمو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنم تازه من حسرت خوردم فقط بخاطر این بود که چرا شوهرم دوست و رفیق نداره وگرن گشت و گذار خوشگذرونی ماهم سر جاشه فقط بیشتر دو نفرس شماهم از این داستان عبرت بگیرید
❤️بدون تو یه مروارید مشکی بی صدف من ته مردابم یه ماهی وسط دریاولی خب بی نفسو وصله قلابم❤️
بخدا هرشب به شوهرم میتوپیدم که دختر خالم خوشه زندگیش خوبه همش دنبال خوش گذرونیه تا با چسم خودم نمیدی ...
اینکه میگم دخترعمومه بچش هم سن منه انقدر خوش میپوشن میگردن مسافرت خارج و همه چی تمووووووم ظاهر زندگیشون چند وقت پیش فهمیدم داره طلاق میگیره زنه ۵۰سالش هستا