صدای خندهی سهیل توی پارکینگ پیچید.
—وای سامی، ولش کن بابا! مهتاب دیگه بچه نیست، یه دختر خوشگل شده. حق داره خودشو نشون بده.
سامی بدون اینکه نگاهش رو از من برداره، با لحنی که یخ توش بود گفت:
—دهنت رو ببند سهیل.
نرگس که انگار از این تنش کیف میکرد، زیرچشمی بهم پوزخند زد و سوار ماشین شد. شیدا هم فقط آهی کشید و گفت: «زود باشید دیرمون شده.»
من هنوز دستم دور گردن سامی بود. نوازشش کردم و گفتم: «چرا اینقدر به هم میریزی؟ مگه چیزی شده؟»
چشمهاش یک لحظه نرم شد، بعد خم شد و طوری که فقط خودم بشنوم توی گوشم زمزمه کرد:
—امشب هرکاری میگم رو بکن. قول بده.نزار مهمونی کوفت هردومون بشه
قلبم تندتر زد. این لحنش فرق داشت. صدا فقط دستور نبود؛ یه جور التماس پنهون توش بود. سرم رو به علامت تأیید تکون دادم. حرکت کردیم.
وقتی رسیدیم، خونه مادرجون شلوغ بود. فامیل دور هم جمع بودن. هنوز کامل از ماشین پیاده نشده بودم که یه صدای آشنا از پشت سرم اومد:
—مهتاب! نگو که بالاخره تونستی از اون قفس فرار کنی و بیای!
برگشتم. اهورا با همون لبخند همیشگی و یه شاخه گل رز قرمز ایستاده بود. نگاهش رو تنم چرخید و با تحسین سوت کوتاهی کشید. نرگس از پشت سرش چشمک زد. فهمیدم این یه تله بوده.
دست اهورا اومد طرفم که شاخه گل رو بگیرم. ولی قبل از اینکه دستم برسه، یه دست محکم دور کمرم حلقه شد و منو کشید عقب. سامی بود. نفسهاش سنگین بود و بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، با یه حرکت گل رو از دست اهورا گرفت و پرتش کرد روی زمین.
اهورا خنده عصبی کرد: «هنوزم مثل سگ نگهبانش هستی؟ خب شاید امشب دیگه تنها بذاریش یه گوشه...»
سامی منو چرخوند طرف خودش، دو تا دستش رو گذاشت روی شونههام و مستقیم توی چشمام زل زد. مردمک چشماش گشاد شده بود.
—مهتاب... اصلاً فکر نکن میتونم امشب رو تحمل کنم. یا تو همین الان با من برمیگردی خونه، یا...
صداش رو قورت داد. انگار میخواست یه چیزی رو برای اولین بار بلند بلند بگه. دستم رو گرفت و کشید یه سمت تاریک حیاط، دور از چشم بقیه. منو چسبوند به دیوار. صورتش نزدیک صورتم بود.
—یا همینجا جلوی همه میگم که تو مال منی. از بچگی مال من بودی. و هیچ کس قرار نیست حتی نگات کنه.
نفس توی سینهام حبس شد. سامی تا حالا اینطوری حرف نزده بود. دستش اومد روی گونهم. نوازش کرد و بعد لبهاش رو گذاشت روی نبض گردنم. یه بوسهی آروم ولی عمیق.
—انتخاب با خودته. یا خودم میبرمت خونه، یا تا آخر مهمونی به این اهورا رو نمیدی.
صدای داد زدن اهورا از حیاط اومد: «سامی! بذار دختره بیاد تو، مگه گروگانش گرفتی؟»
سامی لبخند کجی زد و نگاهش رو از من گرفت. خواست برگرده سمت اهورا، ولی من مچ دستش رو فشار دادم. یه تصمیم یهویی...