پدرم منو ی دختر منطقی بار اورد
یکی بودم که درس میخوندم
رویای مستقل شدن داشتم
به دغدغه پیرا میخندیدم میگفتم اینا چوب بی سوادیشونو میخورن
به زن های دورم میگفتم احساساتی
به مرد ها میگفت قلدرای خودخواه
زلزله میومد حتی پلک نمیزدم بس نترس بودم
زندگی برام ی روتین مشخص منظم داشت
احساس میکردم در توانم هست قوی شم مستقل شم.
بزرگ شدم ولی بزرگ شدن سخته
درس خوندم
سر کار رفتم ولی روح و روانم سر کارم فرسوده شد
با ی مرد عالی ازدواج کردم که خم روی ابرو و چشاش دوست ندارم ببینم و تمام زندگیم فکرم اینه بهش ارامشو بدم که توی این دنیا دووم بیاره
به شدت احساساتی شدم ، فکر به برادر سربازم توی این دوران یا وضعیت اقتصادی بابام موهانو سفید کرده
روز نیست گریه نکنم
تنها تکیه گاهم همسرم شده که بازم برای حفظ رابطه خیلی از دغدغه هامو بهش نمیگم فقط تو بغلش گریه میکنم
از دست دادن خانوادم برام فوبیا شده حتی درد و رنجشون
با اندک اتفاقی کلی میترسم
من هنوزم درس میخونم سر کار میرم ورزش میکنم مهارت یاد میگیرم روتین مشخص دارم
ولی احساس میکنم بزرگ شدن ی روند مشخص داره
اینکه ارون اروم روحتو میشکنه حتی اگه بهترین زندگیو داشته باشی