ما اصالتا روستایی هستیم ولی. از بچگی پدرم. اینا مهاجرت کردیم امدیم تهران اینجا بزرگ شدم مدرسه رفتم تو کوچه هاش بازی کردم کلا عادت کردم اینجا. من خواستگار زیاد داشتم همشون وضع مالی توپ. از نظر قیافه. فرهنگ هم. خوب بودن. مامانم. به زور منو داد به یکی دیگه که. نه وضع مالی خوبی داشت نه فرهنگ هیچی. اونم هم روستایمون ولی تو تهران سمت ما میشینن من شب عروسی شرط کردم بعد عقد یک هفته نگذشته بود. همشو زد زیرش الان میگه بریم روستا زندگی کنیم😓😥😢
اخه. من چکار کنم از همه مهم تر باباش. کل دارو ندارشون فروخت. ما تازگی ها خونه تو روستا خریدم 200متر میگه صد مترشو میدم مامانم اینا 100مترشم مال خودمون باشه اخه. این وجدان مامانم اینا. هیچی یعنی یک زره. دفاع ازم نمیکنن برگشتم گفتم. نه. نمیرم اینجارو دوست دارم. گفت پس خانواده برن اونجا زندگی کنن. اخه. من زحمت کشیدم تو این وضعیت اقتصادی. چرا باید. یکی دیگه بیاد. کیفشو ببر. دارم بخدا. دیونه میشیم