بچه ها ما ایجا خونه خالم اینایم خو بعد پسرخاله کوچکم دم در بود هعی میگفت بیا بریم مسواک بزنیم منم چون اوو پسرخاله بزرگ از روبه رو داشت میومد روم نشد برم گفتم بزا این بره میرمش مسواک بزنه هعی دست من میگرفت این کوچیکی میگفت بیا منم میگفنم ولکن بعدا میام حالا من رفتم از تو پشت در وایستادم یه دستم رو به لبه در بودم دیدم یه دستی اومد کشیدمش فک کردم پسرخاله کوچیکیمو نگو همی بزرگیو خدایا کاش اون لحظه منو میکشتی همون موقعم یواش گفتم ببخش اون هنطو رد شد رفت الان یه فکر دیگه ای نکنه خدا 😭😔😔😔
الانم خونه دختر خالم دعتویم اونم هست بحدا روم نمیشه برم جلوش از خجالت 😢😭😔😔💔🥺😪
الان معلوم نی چ فکری میکنه از بهت و خجالت صدامم در نمیومد یواششش گفتمم ببخش ولی اخم کرد هنطو رد شد رفت انگار نه انگار خدا منو بکش فقط بکشششش😭😭😭😭😭😭😭😭
چکار کنم؟ من منظوری نداشتم فکر کردم پسرخاله کوچیکیمه ولی اون با برخوردش انگار چیز دیگه ای برداشت کرد کاش نیاد دیگه باهاش رودرو نشم😔💔