خاطره تلخ اون روز
هنوزم بعد ۵ سال تازست
اون زمان ۱۱ سالم بود و الان کمتر از یک ماه دیگه
۱۶ سالم میشه!
یا زمان سریع گذشت یا اینکه من توی اون اتفاق قفل شدم
خلاصه که من بعد از یک هفته ندیدن مادرم و فقط تنها یک ملاقات یک دقیقه ای باهاش داشتم چون توی بخشی بود که من بخاطر سنم نمی تونستم برم و بعد از یک هفته
یک صبح که بیدار شدم حس کردم همچی عجیبه غم عجیبی از شب قبل منو گرفته بود دیدم پدرم خونه نیست و داییم و زن داییم خونن و زنداییم میگه برو لباسات عوض کن تعجب کردم!
طبق عادت گوشی رو چک کردم و وای من وقتی استوری رو باز کردم و دیدم عکس مادرمو و نوشته ای زیرش بخدا قسم دیوونه شدم بخدا هیچوقت یادم نمیره چقدر التماس خدا کردم به داییم گفتم دایی چیشده مامانم گفت مامانیت رفته پیش خدا نمیدونید نمیدونید چقدر سخت بود چقدر درد کشیدم میدونی هنوزم وقتی فکر میکنم
میتونم احساسش کنم البته سختی زمانی شروع شد که دیگه مادرم نبود!
۵ سال گذشته اما بعضی شبا بی صدا یه یادش گریه میکنم به یاد خاطراتمون من خیلی تو این ۵ سال عوض شدم از لحاظ اخلاقی و تجربه ولی هنوزم همون بچه ۱۱ ساله ای درونمه که برای آخرین بار تن بی جون مادرشو که دید دید چشماشو گرفت 💔
کاش درک کنیم خیلی چیزا به سن نبود به اندازه غذایی بود که تجربه کردیم :)
اگه خوندی ممنونم ازت تو امشب درد و دلی از منو خوندی که نزدیک ترین افراد زندگیم نشنیدن 🥺💔