یک سال دیگر گذشت...
میگویند تولد یعنی آغاز، اما برای من، تولد امسال بیشتر شبیه پایان بود؛ پایانِ دختری که ساده دل میبست، زود میشکست و فکر میکرد همه چیز همانطور که میخواهد پیش میرود.
این سال، من را آرامآرام تغییر داد.
نه در یک روز، نه در یک ماه...
بلکه با هر اشکی که کسی ندید، با هر سکوتی که پشت هزار حرف پنهان شد، با هر شبِ طولانی که فقط خودم میدانستم چطور گذشت.
امسال فهمیدم بعضی آدمها قرار نیست بمانند؛ بعضی آرزوها قرار نیست همان موقع برآورده شوند؛ و بعضی زخمها قرار نیست فراموش شوند، فقط یاد میگیری با آنها زندگی کنی.
دیگر از تنها ماندن نمیترسم.
از دوباره شروع کردن نمیترسم.
از شکست خوردن هم نمیترسم...
چون میدانم هر چیزی که نتوانست من را از پا دربیاورد، من را قویتر کرد.
امروز، وقتی به آینه نگاه میکنم، هنوز همان دختر را میبینم؛ اما پشت چشمهایش، هزار داستان ناگفته خوابیده است. داستانهایی از صبر، از دلشکستن، از جنگیدن، از بلند شدن و از ادامه دادن.
شاید هنوز همه چیز آنطور که میخواهم نباشد...
شاید هنوز راه زیادی تا رؤیاهایم مانده باشد...
اما امروز، بیش از هر زمان دیگری، به خودم افتخار میکنم؛ به دختری که با تمام خستگیهایش، هنوز امید را کنار نگذاشته است.
از خودِ پارسالم خداحافظی میکنم؛ از تمام اشکها، ترسها، دلشکستگیها و اشتباههایی که من را ساختند. و به خودِ امروز سلام میکنم؛ به دختری که هنوز رویا دارد، هنوز امید دارد و هنوز برای زندگی میجنگد.
و اگر قرار است امسال چیزی از خدا بخواهم، فقط یک چیز است:
دلی که دیگر از مهربان بودن خسته نشود، و قلبی که بعد از هر شکست، باز هم توان دوست داشتن و زندگی کردن را داشته باشد.
به امید روزهایی که وقتی به عقب نگاه میکنم، با تمام وجود بگویم:
«تمام آن سختیها، ارزش رسیدن به این نسخه از خودم را داشت.»
تولدت مبارک، منِ عزیزم:)
پایان مسیر ۱۸ سالگی..آغاز قصهی ۱۹ سالگی✨🤍