بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
شاید باور نکنید ولی داستانراجب زن عموی مادربزرگم هست مادربزرگم تعریف میکرد که زمان خیلی قدیم تو روستا یه شب تو طویلع صدای ناله میاد بعد زنعموش میره میبینه یع جنه داره زایمان میکنه و جنه بهش میگه یه پتو بیار برام بچم سردشنشه و زن عموی مادربزرگم میره میاره براش صبحش دخترش میبینه پتو خونیه به مامانش میگه اونم میکع ساکت باش و جنه بخاطر تلافی کار زن عموی مادربزرگم بهش کلی طلا میده الان انقدرر پولداره تو تهران خونه داره این داستان واقعیه
خواب بودم ظهر بود یکدفعه یه صدای میومد از خواب پریدم بیدار شدم ولی نمیتونستم تکون بخورم یا حرفی بزنم کسی خونه نبود یکدفعه دیدم در اتاقم بسته شده یکی پشت در اتاقم ایستاده فق سیاهی میدیدم همینطوری یه مدت کمی گذشت بد دیدم داره میاد سمتم یعنی داشتم سکته میکردم یکدفعه در خونمون باز شد خانواده اومد اینم ناپدید شد منم آزاد شدم