یک سال و نیم پیش پدرم یک شب خیلیییی حرفای زشت و کریحی زد جلوی من ۲۰ساله به مادرم
خیلی زشت
(پدرم تمام بدی هایی که فکر کنی یه شوهر میتونه داشته باشه در حق مادرم کرد
مادرم چون ترسو بود وپدرومادرش مرده بودن تحمل میکرد)
خلاصه من اون شب گفتم پدرمو بترسونیم ب مادرم فرداش زدیم از خونه بیرون
پدرمم از خدا خواسته
دیگه پیگیر ما نشد ماهم مجبوری ازاون موقع توی خونه خاله مجردم (قبل اون خالم طبقه پایین خونه خودمون با ما زندگی میکرد) که حقوق پدربزرگمو میگیره با کمتریننن امکاناتیم
مادرم یبار رفت دادگاه فشارش رفت رو۲۱ وبیمارستانی شد بخاطر همون نرفتیم دنبال حق و حقوقمون میگه۲۵سال عذاب کشیدم برم الان کار کنم دیگه جون ندارم
الان مادرم میگه تو چرا گفتی بیایم بیرون پدرت ابرومو برده
(پدرم حتی تو اون محلم وفامیلم ابرومونو برده و نمیتونیم برگردیم خونه)
نمیدونید چقدر آرزویبدبختی میکنم
گریم میاد
نمیتونم چیزیودرست کنم
عذاب وجدان شدیدی دارم
من نمیدونستم ب اینجا کارمون میکشه
ولی من اون شبم گفتم ب مادرم ب پلیس زنگ بزنیم مامانم گفت ن تو محل ابرومون میره
میگه من طاقت ترستو نداشتم و بخاطر اینکه تو ننرسی اومدم بیرون
اعصابش خورد شده
میگه چرا منو نمیخندونی
میگه چرا تو عکسام نمیخندی و اخم کردی