پارت 42🐿🐾
برای شام لوبیا پلو درست میکردم که در خونه باز شد و سپهر اومد داخل
سلام کردم جوابمو داد
ازش بدم میومد از اون شب لعنتی به بعد هم در اتاقمو همیشه قفل میکردم اونم مثل اینکه از این موضوع زیاد خوشش نمیومد اما چیزی نمیتونست بگه
بعد چند دقیقه صدای حموم اومد فهمیدم رفته حموم
منم شام آماده شد و میز رو چیدم
سپهر بعد چند دقیقه اومد نشستیم سر میز شام بخوریم
یه تیشرت آبی پوشیده بودم که روش خرس بزرگی بود با شلوارک ستش
سپهر ظرف ترشی رو آورد و باز کرد برای خودش برداشت منم هوس کردم و ظرف ترشی رو برداشتم اما تا بوش به دماغم پیچید حال تهوع بدی اومد سراغم ظرف ترشی رو کنار زدم و دستمو گذاشتم جلو دهنم
سپهر با تعجب نگام کرد که یهو فشار به دلم اومد و بالا آوردم
دویدم سمت سرویس
و عوق میزدم
سپهر با تعجب اومد پیشم و گفت : بهار؟ خوبی؟ / بی توجه بهش عوق میزدم سرم گیج میرفت
سپهرم هی صدام میزد همچی رو اعصابم بود
از سرویس اومدم بیرون سپهر نگران دوباره گفت : بهار چی شدی؟ / عصبی شدم گفتم : اه ولم کن دیگه / خب نگرانتم/ لازم نکرده / نشستم رو مبل
بدنم سرد بود
زانو هامو بغل کردم
دیدم سپهر رفت تو اتاقش و دوباره اومد وسیله فشار دستش بود نشست کنارم و گفت : بیا فشارتو بگیرم/ولم کن حوصله ندارم / چی چی حوصله ندارم خب بیا ببینم چه مرگته/ از اینکه بهم گفت چه مرگته خیلی ناراحت شدم یهو زدم زیر گریه و پا شدم رفتم تو اتاقم درو محکم بستم.