هر غروب، چشمم به در میماند؛ انگار با هر صدای قدم، دلم باور میکند که شاید این بار تو باشی. اما سکوت، تنها کسی است که هر شب به دیدنم میاید.
گفته اند به جنگ رفته ای؛ جایی که فاصله ی میان بودن و نبودن، به نازکی یک نفس است. از آن روز، هیچ چیز مثل قبل نیست. چایم سرد میشود، شبهایم طولانی تر شده اند و قلبم با هر خبری هزار بار میریزد.
من قوی بودن را یاد گرفته ام، اما نه برای دوری از تو. قوی بودن یعنی هر روز دلتنگت باشم و باز هم برای سلامتت دعا کنم. یعنی لبخند بزنم، در حالی که تمام وجودم فقط یک آرزو دارد؛ اینکه سالم برگردی.
عزیزقلبم، بدان هیچ هدیه ای برایم باارزشتر از بازگشت تو نیست. نه طلا، نه گل، نه هیچ وعده ای. فقط خودت... با همان لبخندی که تمام آشوب دنیا را برایم آرام میکند.
تا آن روز، هر شب نامت را میان دعاهایم تکرار میکنم. شاید خدا صدای زنی را بشنود که تمام دلش، در قلب مردی جا مانده که به جنگ رفته است❤️