یه مشکلی پیش اومد مادرم یهو باهام دعوا کرد. اصلا باورم نمیشد یه حرفایی بهم زد کلا یهو اخلاقش بد شد. از شدت ناراحتی دلم میخواست برم کلا از شهرمون. همون موقع حس کردم خدا گفت تو دلم من دوست دارم به خاطر هیچ کس خودتو ناراحت نکن. یک هفته ای بود مادرم میمود خونم چون خونه خودش بنایی داشت فقط یه روز تلفن جواب ندادم یکم سر یه متلک که گفت بهم دلخور شدم بعد دوباره شب سر بچم یه متلک دیگه گفت. باورم نمیشد ذاتش دیدم بعد ابن همه سال. حرف بدش. خواستم بگم فقط خدا اول و آخرش برای آدم میمونه.