با پدرم بحثم شدهه
بهم گفت که فردا میخوایم بریم روستا باید بیاید کمک بعدش منم گفتم نمیام هميشه میریم اونجا حمالی بعدش خب لحنم تند بود خودمم خیلی پشیمون شدم خیلی زیاد بعدش بهم گفت از خونه میری بیرون دنبال کار یا میای گارگاه پیش خودم یا میری شوهر میکنی یعنی اینکه توی خونه نباش بعدش جلوی خاله و مادر بزرگم خیلی بهم چیزی گفت بیشرم بی حیا و و و و دیگه خیلی حالم بد شد من همیشه و همه جا کمک میکنم همیشههه
بعد بهم میگه من همیشه برات کاری میکنم مگه فلانم بیسارم تازه برام گوشی خریده ۲۰سالمه قبلا گوشی کهنه خودش دستم بوده بعدش میگه من همه چیز فراهم کردم و فلان گوشی خریدم برات خدا شاهده من اصلااا نگفتم برام بخره خودش خرید من هنوز با اون گوشی کنار میومدم
دیگه خیلی حرفا زد میدونم تقصیر کار بودم نباید میگفتم میخواستم معذر خواهی کنم ازش که اون حرفا رو زد خیلی حرفای بدی زد. خیلی
مامانمم همیشه خدا پشت بابامه
من دو روزه حس غریبی دارم توی خونه غدا نمیتونم بخورم انگاری سهمم نیست