پارت 39🌛 🦦
نیم ساعت بعد متوجه شدم سپهر رفت بیرون
از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت شکلاتا دلم براشون ضعف میزد
کلی شکلات کاکائویی خوشمزه خوردم
دلم میخواست دلم میخواست نجات بدم خودمون رو
پا شدم رفتم سمت تلفن
شماره خونه مامان رو گرفتم دلم برای مامان لک زده بود
/ سلام مامان... سلام دختر خوشگلم خوبی؟... خوبم مامان تو خوبی؟.... شکر میگذره چخبر شوهرت نیست؟....نه مامان سرکاره... کاش میومدی میددیمت دلم برات تنگ شده... میام مامان یبار ک فرصت بشه میام درو قفل میکنه الان.... خدا ازش نگذره که دخترمو اونجا اسیری گرفته..چیزی نگفتم که دوباره گفت : بهار مادر چند بار میخواستم چیزی بهت بگم گفتم شاید ناراحت بشی، دخترم نزاری یه وقت ازت سوء استفاده کنه... با بغض گفتم : چشم مامان خیالت راحت.
مادر من چه خوش خیال بود...
مامان : .. حواست باشه مادر.../
اینقدری پر بودم دلم میخواست بهش بگم اما جلوی خودمو گرفتم مامان نباید بخطارمن غصه بخوره مامان چه کاری از دستش بر میومد! ...
با مامان حرف زدیم و قطع کردیم
خونه رو تمیز کردم..
شام سالاد اولیه درست کردم..
لباسا رو شستم...
خونه مرتب و تمیز شده بود
سپهر ساعت 9 بود اومد خونه
سلام کردم و جوابمو داد رفت حموم دوش گرفت و اومد شام خوردیم
که موقع شام گفت : با تلفن با کی حرف میزنی که امروز قبض تلفن اینقدر زیاد اومده بود؟ / لقمه تو دهنم رو بزور با صدا قورت دادم
از حرفش ترسیدم و جا خوردم
به من من افتادم...
نمیدونستم چی بگم...
سپهر : زبونتو موش خورد؟ البته نیازی نیست بگی... خودم پیگیر شدم شماره مامان جونت رو بهم دادن
سرمو انداخته بودم پایین
میدونستم طوفان در راهه بخاطر همین سکوت کنم بهتره..
پوزخندی زد و لقمشو عصبی پرت کرد تو ظرف غذاش و پا شد رفت
چه بددبخت بودم من!
میز رو با حرص جمع کردم و رفتم تو هال
خبری دیگخ از تلفن نبود...
برده بودش!
چقد بخیله!
رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم