پارت 37💕
صدای گریم اینقدر بلند بود که مطمعنم سپهرم میشنید...
صبح با شنیدن صدای در مطمعنم شدم سپهر رفت سرکار
آروم از اتاق اومدم بیرون رفتم آشپزخونه نیمرو درست کردم خوردم
پاشدم به این گلا آب بدم
سرگرم آبیاری بودم که در یهو باز شد ترسیدم نگاه در کردم که سپهر اومد داخل
داخل دستش جعبه و گل بود
حتما برای من بود؟!
نگاهمو ازش گرفتم و به گلا دوختم سلام کرد که جوابشو ندادم!
گل و جعبه رو گذاشت رو میز و خودشم نشست رو مبل
سپهر : بیا اینجا بشین / نگاه سردی بهش کردم و دوباره نگاهمو گرفتم!
چه پروعه!
سپهر : بیا بهار بیا اینجا بشین عزیز من / بشینم که چی دوباره دعوا کنیم؟ / تو بیا حالا /
کلافه آب پاش وگذاشتم کنار و رفتم با فاصله کنارش رو مبل نشستم خم شد رو میز و جعبه رو باز کرد
پر از شکلات کاکائویی بود با دیدنشون از همین الان آب دهنم جمع شد
زیر چشمی نگاهشون میکردم که گفت : من حقیقتا نمیتونم زیاد شاعرانه صحبت کنم ولی خب اونقدر پست و حیوون نیستم به حال دیشب ولت کنم/ کار دیشبت با شکلات حل میشه ؟ / با نگاهی که تا حالا هیچ وقت ندیده بودم ازش نگاهم کرد نمیدونم ناراحت بود پشیمون بود یا چی..
آروم گفت :گفتم حتما دوست داری / خواستم لجبازی کنم اما کاری که شده بود هیچی جز خوردن شکلات الان از دست من بر نمیومد
یه تیکه شکلات برداشتم و گفتم: خیلی ممنون ولی من دوست ندارم /
بعد از جلوی نگاهش پا شدم رفتم سمت اتاقم...