دلم برا وقتی تو خونه مامان بزرگم جمع میشدیم. ما بچه ها نه می دونستیم غیبت چیه نه می دونستیم حسادت چیه دور هم بازی میکردیم و شاد بودیم
یا وقتی میرفتیم عروسی اصلا نمیگفتیم کی چی لباس پوشیده کی زیباس کی زشته فقط دنبال بازی و لذت بردن از لحظه بودیم
چقد دنیای بچگی قشنگ بود
بزرگ که شدم فهمیدم چقد قلب آدما سیاه میشه به مرور