پارت38 🦥 🤍
بعد حموم تیشرت و شلوارک راحتی پوشیدم و رو مبل دراز کشیدم
دلم و کمرم درد میکرد
بوی جیگر به مشامم خورد
شکمم صدا داد که از گشنگی پا شدم رفتم تو آشپزخونه
دیدم سپهر رفته بود جیگر گرفته بود آخه مگه صبح زودم جیگرکی باز بود!
نشستم رو صندلی و خالی خالی همشو خوردم از فرت گشنگی هیچی حالیم نبود
نزدیک بود خفه شم
بعد اینکه سیر شدم
بدنم جونی گرفت
رفتم تو هال
تلوزیون روشن کردم
همش دیشب میومد تو ذهنم
حرفاش...
کاراش...
ما چیکار کردیم؟!
در واقع سپهر با من چیکار کرد؟
ما قرار بود چند سال بعد جدا شیم
چرا گذاشتم بدبختم کنه؟
من همه چیزم رو باخته بودم
از خودم از سپهر متنفر شدم
تلفن خونه زنگ خورد از فکر اومدم بیرون
بی حوصله رفتم طرفش و برداشتم
بی حوصله گفتم : بله؟.. صدای سپهر اومد که گفت : سلام....بهار: چیکار داری...سپهر: چقد بي حوصله خواستم حالتو بپرسم... کلافه پوفی کشیدم و گفتم حال من مگه برای تو مهمه... اگه مهم نبود زنگ نمیزدم... /اگه برات مهم بود دیشب بدبختم نمیکردی.../ صداشو آهسته تر کرد و گفت : بهار زشته الان بیمارستانم/ به درک که بیمارستانی یه وقت ابروت جلوی همکارات و همون معشوقه ات نره / بعد قطع کردم
ازش متنفر بودم متنفرررر
شب ک سپهر اومد من قبل ترش رفتم تو اتاقمو و درو قفل کردم
دیگه بهش اعتماد نداشتم
چند بار دیدم دسته درو بالا پایین کرد و وقتی میدید قفله میرفت...
داشتم کتاب میخوندم که صداش از پشت در اومد
سپهر : بهار بیا درو باز کن کارت دارم این مسخره بازیا چیه / هیچی نگفتم دوباره گفت : باتوام! لالی؟ / عصبی رفتم طرف در و بازش کردم و گفتم چیه سپهر چی میخوای / ببین دور برت نداره وظیفته خونه خاله که نیومدی اینقدر هوا ورت داشته/ سپهر!! من و تو به زودی از هم جدا میشیم چرا متوجه نیستی!!! چرا بدبختم کردی!!! دلت راضی شد؟؟!! انتقامتو گرفتی؟!؟!! / از بالا با قدرت نگام کرد و گفت اتفاقا اینی که متوجه نیست تویی، ببین دختر تو زنمی! من هرجور که دوست دارم باهات رفتار میکنم اگه الانم جواب حاضر جوابیاتو نمیدم بخاطر اینه دیشب... / نذاشتم ادامه بده از عصبانیت اومدم تو اتاق و درو محکم بستم
چند دقیقه بعد صدای محکم بسته شدن در اتاق اونم اومد
زبونم رو از دست داده بودم هیچی نمیتونستم بگم هیچی تو ذهنم نمیومد
یه بدبخت بیچاره بودم
اشکام سر ریخت پایین
رفتم تو اتاقم و تا صبح گریه کردم...