بچه ها شوهرم مغازه داره موبایل فروشی بعد اگر دختری میاد تیکه میندازه یا پیشنهاد میده بهش سریع میاد برا من میگه میگه نمیتونم نگم برای مثال گفت دختری اومده در مغازه هی میگفته تو بچمی کوچولو .... گفت من اهمیت ندادم رفته موقعی پول ریخته پیام داده گفتم ممنون دوباره حرفاشو تکرار کرده منم جوابشو ندادم گفته مثل اینکه مزاحمم خدافظ این یه مثال هست ازشون شوهرم بیست و دو سالشه بعد میگه تو همش میای جلو چشم من یه اینقدر دوست دارم که سراغ هیچ کس نمی رم بنظرتون خوبه تعریف میکنه
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم...تحمل زندگی فامیلی را ندارم...من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم..تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...!
به بچه م فکرمیکنم،به حس بارداری ، حس شیر دادن به یه تیکه از وجودخودت و عشقت ، حس نفس کشیدن های ریز ریزش تو بغلم خیلی اوقات تو درونم حمل میکنم . با خودم میگم خدایا میشه من بچه خودم رو ببینم! 🌷 دوستان گلم این امضای من بود سالها ...بعد معجزه خدا رو دیدم دلتون خواست سر بزنید به تاپیک خاطره زایمانم ...امیدوارم خدا به هر کس دلش میخواد به حکمت و مصلحت خودش ببخشه...🥰 برای شفا و سلامتی پسرم دعا کنید لطفا سپاس❤️https://www.ninisite.com/discussion/topic/7503866/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86?page=1
نه بخدا همش کار میکنه همش برا من خرج میکنه برا خودش نه بچگی خیلی زجر کشیده از سنش بزرگ تر میزن
منظور من اینه میخواد جلب توجه کنه
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم...تحمل زندگی فامیلی را ندارم...من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم..تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...!